برای مشاهده چت باکس باید حداقل 30 پست داشته باشید.
لطفا فعالیت خود را در تالار افزایش دهید تا چت باکس برای شما فعال شود!
مهم مهم مهم
جایزه.......جایزه.....(ویژه کاربر فعال)

گوشواره ماه تولد شما گردنبند ماه تولد شما
صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 20






  1. #11
    مدیر بازنشسته
      Melody آواتار ها  

    تاریخ عضویت
    «اسفند ۸۹»
    محل سکونت
    پاییز .. :)
    کدوم فال؟
    فال حافظ
    نوشته ها
    5,588
    تشکر
    8,094
    تشکر شده
    9,848 بار در 2,868 ارسال
    Mention شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 611 تاپیک
    امتیاز این ماه
    0

    Re: رمان اسرار یک شکنجه گر

    نزدیک یک خونه رسیدیم که بالایدرش روی یک پارچهءرنگ و رو رفته نوشته بود:آموزشگاه و گارگاه فرشبافی نرگس
    سعید گفت همینجا وایسین من الان میام .
    در حیاط نیمه باز بود سعید رفت تو
    صدای زنی از پشت در شنیده شد که میگفت:به مادرت بگو خرج آموزششو بده وگرنه از فردا نیاد دیگه .اینجا که انجمن خیریه نیست ،گوش میدی ؟با توام پسر ،هی
    سعید سریع با لاله اومد بیرون . من و مرتضی به روی خودمون نیاوردیم ،معلوم شد که خوهءخالش نیست و فقط برای یادگرفتن بافت فرش میره اونجا .
    چشم لاله باز منو افسون کرده بود .همینجور خیره شده بودم بهش. ضربهءیواشکی مرتضی به دستم منو بخودم آورد .گفت:بریم
    حرکت کردیم بسمت محلهءسعید اینا که دیدیم آمبولانس و چندتا ماشین گشت دم ساندویچی هوشنگ ایستادن و یه عده هم اون دور جمع شدن
    رفتیم جلو ،مرتضی از یکی پرسید:چی شده آقا؟
    طرف برگشت و تا مارو دید گفت:برید بچه ها اینجا جای شماها نیست برید .
    مرتضی دوباره گفت:آخه چی شده ؟
    یارو که هی رو نوک پا بلند میشد تا سرک بکشه تو ساندویچی رو گفت:هیچی بابا برو پی کارت .برو ببینم بچه
    یه مردی که اونم تازه رسیده بود گفت چی شده آقا ؟طرف گفت:میگن تو ساندویچی صاحبشو تیکه تیکه کردن
    مرده گفت هوشنگو؟
    مرده گفت:من نمیشناسمش اسمشو هم نمیدونم چیه ولی اگه اسم صاحبش هوشنگه آره میگن کشتنش . چند روز ازش خبری نبوده ،شاگردش میاد میبینه کرکره پایینه اما قفل روش نیست .کرکره رو میکشه بالا میبینه بوی تعفن میاد میره تو میبینه صاحب ساندویچیو تیکه تیکه کردنش .جیغ و داد میکنه زنگ میزنن الانم جسدو میارن بیرون ،بذا ببینیم .
    ازلابلای جمعیت رد شدیم یه برانکارد آوردن که روش ملافهءسفید بود.از پله ها که میاوردنش پایین یهو یه سر بریده افتاد رو زمین .صدای جیغ زنا و نالهءجمعیت بلند شد ،یکی از پرستارا سریع رفت و سرو برداشت
    صدای داد سعیدو شنیدم برگشتم دیدم لاله بیهوش شده

    دوران نو جوانی و هنگام بلوغ هم مصیبتیه واسه خودش
    خانومارو نمیدونم ولی آقایون واقعا دوران عجیبی رو سپری میکنن . وقتی از ابتدایی میری تو دورهءراهنمایی رفته رفته جو دگرگون میشه .
    یادمه اون اوایل دوران بلوغ از صبح که وارد مدرسه میشدم تازمانی که بیام بحث و گفتگو بر سر یک چیز بود .سکس .بله سکس .
    این موضوعات سکسی هزارویک شکل مختلف داشت که بیشترین اونا به دو سه چیز تقسیم میشد . اول از همه و در بدو ورود و در زنگ تفریح و مواقع مناسب ،اشعار و ترانه های سکسی بود .
    مشهورترین این ترانه ها شامل ، دیشب من فلک زده با ......کپک زده ،رفته بودیم عرق خوری....الی آخر.
    این ترانه رو میتونم به جرأت بگم که بیش از ۱۰۰۰۰بار در عمرم شنیدم . روزی نبود که این ترانه رو ۳۰−۴۰ بار از همکلاسی و هم مدرسه ایت نشنوی . انقدر تکرار میکردن تا حالت تهوع به آدم دست بده .ترانه ء‌بعدی ،ترانهءکوتاهی بود که کمتر از ترانهءاولی گفته نمیشد ولی چون کوتاه بود میشد دندون رو جگر گذاشت و تحملش کرد .دیشب تو باغ فردوس دعوا بودش........
    و اما اشعا . ما دانش آموزان عزیز که با ضرب کتک و چوب و مشت و لگد نمیتونستیم ۷−۸ بیت شعر رو حفظ کنیم و زنگ ادبیات مثل بچهءآدم بیایم بخونیم . شعرسکسی لیلی و مجنون رو که بیش از ۱۲−۱۳ بیت میشد رو عین فرفره تندو تند میخوندیم . گویند که ....لیلی ،زاندازه گذشته بود خیلی ......
    هرکی بگه من این شعرو بلد نیستم ،چرت گفته ،مگه میشه پسر تازه به بلوغ رسیدهءدههء۶۰ باشی و این شعرو ،(نه تنها نشنیده باشی بلکه) حفظ نباشی؟
    این وضعیت ادبی .واما وضعیت هنرهای تجسمی. یادمه دوتا خودکار بیک بیشتر نبود . یکی آبی یکی هم قرمز .ای به ندرت خودکار مشکی هم بزور گهگداری پیدا میشد .روی میز چوبی عکسهای سکسی کنده کاری شده گاهی شدیداً دردسرساز میشد .
    چون این میزها قدیمی بود و پر از چاله چوله ،گاهی نوک خودکار کنده میشد و جوهرش میرفت لای شیارهای ریز میز . کافی بود یکی این کنده کاریو رو میزت کرده باشه و حواست نباشه و کتاب یا دفترتو بذاری روی میز تا تمامش پر از جوهر بشه .
    هنر نمایشی هم به این صورت بود که گوشهءکتاب یا دفتر رو روی هر برگش یک نقاشی از زن و مردی در حال سکس میکشیدن و در هربرگ باظرافت قدری درحال حرکت میکشیدن . وقتی دفتر یا کتابو با انگشتت میگرفتی و مثل بور زدن ورق سریع ولی دونه دونه رهاش میکردی ،شاهد یک انیمیشن سکسی میشدی .
    حالا چرا این چیزا رو میگم؟عرض میکنم چرا
    با اون وضعیت بلوغ و حالت بستهءجامعه خودتون حساب کنید که دوستی با یک دختر چه مکافاتی بود . کافی بود یه دختری بهت نیم نگاهی بکنه ،همه جا میپیچید که این دختره وضعش خرابه و با فلانی خوابیده . بعضی از پسرها هم برای ادعا کردن از این حرفا میزدن وآبروی دختره رو میبردن.
    سر همین تو اون زمان دخترا عین مجسمه خشک بودن و حتی اگه ازت خوششون هم میومد محال بود بهت روی خوش نشون بدن .
    آهان اینو تا یادم نرفته بهتون بگم اولین و تنها جمله ای که برای دختربازی پسرا یاد میگرفتن و به دخترا میگفتن این بود:ببخشید خانوم ساعت چنده؟
    دختره هم محل سگ نمیذاشت و راهشو میکشید و میرفت .
    تنها از یک طریق میشد بفهمی که دختره ازت خوشش اومده یا نه . اگه ازش میپرسیدی ساعت چنده و در جواب با اخم میگفت برووووگم شوووووو (با عشوه قرائت بفرمایید)معلوم بود خوشش اومده ازت . هرچی گمشو رو بیشتر میکشیدمعلوم میشد که بیشتر ازت خوشش اومده.
    حالا با این وضعیت من باید میرفتم با لاله ،خواهر سعید حرف میزدم .روز قبلشو اول بهتون بگم بعد میریم سر موضوع دیدار من و لاله
    −−−−−−








    .... .... .... !


  2. #12
    مدیر بازنشسته
      Melody آواتار ها  

    تاریخ عضویت
    «اسفند ۸۹»
    محل سکونت
    پاییز .. :)
    کدوم فال؟
    فال حافظ
    نوشته ها
    5,588
    تشکر
    8,094
    تشکر شده
    9,848 بار در 2,868 ارسال
    Mention شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 611 تاپیک
    امتیاز این ماه
    0

    Re: رمان اسرار یک شکنجه گر

    فکر کنم چیزی حدود هفت هشتا مشت و لگد حوالهءمن کرد و من جا خالی دادم .مرتضی گرفته بودشو میگفت:قربونت برم سعید ،ول کن ....مرگ من ،،سعید یه لحظه گوش بده .
    من نه میترسیدم ونه خجالت میکشیدم بلکه حس میکردم که انگار یه باری رو از دوش خودم برداشتم . باید بهش دیر یا زود میگفتم .
    البته خوب ...چرا دروغ بگم .اولش خیلی ترسیده بودم و هول کرده بودم . اومدم بگم من عاشق خواهرتم ،میخوام در آینده باهاش ازدواج بکنم . از ترسم وسط جمله رو جا انداختم و گفتم من میخوام خواهرتو ب......
    چشاش گرد شد ،انگار فکر کرد اشتباه شنیده .من بیشتر هول شدم و سریع گفتم:منظورم اینه که بعداز ازدواج میخوام ب....مش .
    باغضب از جاش بلند شد .من که شدیداً دستپاچه شده بودم بلند گفتم :بابا،من عاشق لاله هستم ....مرتضییییی بگیرش
    بدجوری هجوم آورد طرفم . عمراًحتی بروسلی هم نمیتونست به سرعت من جاخالی بده ،از بس که سریع مشت و لگد ول میکرد . البته دو سه تاش خورد به مرتضی بیچاره
    اونم شاکی شد و باهر زوری بود گرفتش و کشیدش یه کنا و بلند به من گفت:تو برو فعلا ،بعدا باهم حرف میزنیم .
    سرتونو درد نیارم بعد دو ساعت اومدن و دوباره سعید هی شاکی میشد و حمله میکرد وحدود ۵−۶ ساعتی گذشت ،تا بلاخره مرتضی تونست هردومونو بشونه سر میز .
    بعد از این همه جار و جنجال سعید که از غضب نفس نفس میزد بهم گفت:ببین ،به مرگ مادرم قسم ،،،اگه ،،،اگه ،،،اگه خودش رضایت داد و .....با خشم آبدهنشو قورت داد و ادامه داد :من نمیدونم ۱۰ سال یا ۱۵ سال دیگه بخواید با هم ازدواج کنید . امااا ،به مرگ مادرم ،به مرگ مادرم ،،،بدجور گیر افتادی و سراغ بد کسی رفتی . اولا اگه رضایت داد باید صبر کنی تا وقت ازدواج . دوست دخترت نمیشه فهمیدی؟؟؟؟
    گفتم :آره
    دوباره با عصبانیت داد زد :فهمیدی؟
    سرمو تکون دادم و گفتم :آره
    ادامه داد :اگر ،،،،کاوه ،،،اگر تو این مدت ببینم به دختری نگاه کردی به مرگ مادرم میکشمت .حالا برو گمشو تاخفت نکردم .
    مرتضی واسه اینکه ماجرا رو بخیر تموم کنه پرید ماچش کرد و گفت:ایولا بابا به تو میگن با مرام . بعد دست انداخت گردنش و بردش یه گوشه و آروم بهش گفت :‌ببین خوب قربونت برم این طفلک هم اول اومده به خودت بگه ،خوب بود نامردی میکرد و بهت نمیگفت؟ بیا قربونت برم .....
    −−−−−−−
    خلاصه اون روز روزی بود که باید میرفتم و تکلیفمو با لاله یه سره میکردم
    کاش نرفته بودم ،کاش نرفته بودم

    اولین روز دختربازی هم مصیبتیه واسه خودش .مخصوصاًاگه کسی که طرفش میری رو عاشقش هم باشی و مخصوصاًعشقت درست زمان بلوغت هم باشه .
    آخ که چه دورهءمزخرفیه . صدای آدم دورگه میشه .نه ظرافت بچگی توشه و نه کلفتیه زمان بزرگسالی .یه چیزی مثل عوض کردن مدام فرکانس رادیو .
    قیافه رو بگو ،،،واه واه .دماق دراز ،صورت پر از جوش غرور جوانی ،قد دیلاق،کلّه رو هم که قربونش برم بدستور مدیران مدارس و دبیرستانها باید شماره۴ میزدیم .اه...اه...اه
    آقا من فلسفهء زدن مو اونم از ته با شمارهء۴ رو تا همین الان نفهمیدم .
    عجب بدبختی ای بودا . میگفتن بخاطر نظافت و جلوگیری از شپش و این چیزاس . اما حرف چرتی بود . اولا که اگه چنین چیزی براشون مهم بود که میدادن اون مسراح های گند و کثافت گرفته که چاه اکثرشون هم گرفته بود رو درست کنن که هرچی گند و مرض بود از همونجا میومد .
    دوما همین سرتراشیدن باعث میشد خیلیا حموم هم نرن . بوی گند کله شون عین بوی کله پاچه کل کلاسو میگرفت .
    تنها حسنی که این موتراشیدن داشت این بود که میشد فهمید کدوم یکی از همکلاسیا بیشتر سرش شکسته . یجور تفریح و وقت تلف کردن هم بود .مثلا خود من حوصلم که سرمیرفت به کلّهء همکلاسیم که جلوم بود خیره میشدم و جاهای شکستگی سرش که مو رشد نمیکرد و سفید بود رو میشمردم . بعضی وقتها هم با نشون دادنش به هم پز میدادیم و فخر میفروختیم که همه بدونن ما چقدر تخس و شرّیم.
    بله عرض میکردم با این وضعیت حالا من باید میرفتم دنبال لاله واینکه چجوری توقع داشتم از قیافهءمن خوشش بیاد خیلی رو میخواست .نه قیافه ای داشتم ونه با اون وضعیت کمیته و بگیر بگیری که بودلباس درست وحسابی میشد پوشید.
    خلاصه بعد از هزاربار زیر و رو کردن چهارتا تیکه لباس و شلوار و هی دراوردن و پوشیدنشون ،بلأخره یکیشو انتخاب کردم و با کفش کتونی ای( که اونموقع رسم بود بندشو ازهزارسوراخ سمبه رد کنن و عین فرش ببافن که نشون بدن تابع مد هستن) رو پوشیدم و با تیغ سوسمار نشان پدر، اون کُرک قالی ای که بهش میگفتم ریشو زدم و‌ یه کلاه اسپرت هم برای جلو گیری از نظارهءکلّهءکچلم سرم کردم ورفتم تا بلکه بتونم یه گوشه ای فرصت گیربیارم و باهاش حرف بزنم .
    از همون موقع که درو باز کردم تا زمانی که رفتم سر خیابون پنجم همش دلم شور میزد و ترس عجیبی تو دلم افتاده بود .
    میدونستم که این اولین و آخرین شانسمه .
    سعید گفته بود اگه قبول نکنه طرفش بری یا حتی اگه نگاهش کنی از کمر دارت میزنم(البته گفته بود از جای دیگه دارم میزنه اما من مودبانشو گفتم بشما)
    همش باخودم میگفتم که از چیه من خوشش بیاد آخه؟از سر کچلم ؟دماق و صورت پراز جوشم؟یا از صدای دورگم ؟‌هیچ چیز نبود که دلمو بهش خوش کنم .چرا فقط یه چیز بود .
    وقتی باسعید بودیم و میگفتیم و میخندیدیم گهگداری متوجه میشدم که لاله زیر چشی بهم نگاه میکنه و برای لحظه ای خیلی کوتاه تو چشام خیره میشه .شاید همون نگاهاش بود که منو دیوونهءخودش کرده بود .
    −−−−−−−−
    رسیدم سر خیابون پنجم به دور و برم نگاه کردم تا بلکه به یه بهانه ای برم یه گوشه وایسم تا لاله بیاد . صدای سوت هواسمو پرت کرد .برگشتم دیدم مرتضی هستش که از دور ایستاده و داره نگاهم میکنه .سعید اونو به نمایندگیش فرستاده بود ،چون خودش اعصاب دیدن چنین صحنه ای رو نداشت و میگفت:دست خودم نیست ،یهو میام میپرم کاوه رو خفش میکنم .
    مرتضی هم آب پاکی رو ریخته بود رو دستم و گفته بود:درسته خیلی عزیزی اما چون صحبت خواهرسعید هستش و مسئله ناموسیه ،بدون هیچ کم و زیاد میرم هرچی دیدم رو میذارم کف دست سعید ،از الان هم بهت میگم که یه وقت بهت بر نخوره ها .هردوتون برام عزیزین . امامیتونم کمکت کنم و باهات تمرین کنم تا بتونی باهاش حرف بزنی.
    حدود سه ساعت تمرین کرده بودیم . قرار بود اون راه بره بجای لاله(مثلاً)و منم برم پشت سرش و باهش حرف بزنم
    اومدم کنارش و گفتم ببخشید خانوم .....
    پرید وسط حرفمو گفت:زهرمار .اولاًنیشتو ببند دوماًمثل اُبیا ..ونتو تکون نده و درست ،شق و رق،مثل مرد بیا جلو ،سوماً نگوببخشید خانوم ،مگه غریبه ای؟بگو لاله خانوم که هم احترامتو نشون بدی هم صمیمیتتو . خلاصه ریدی برو از اول بیا
    دوباره رفتم کنارشو گفتم ،لاله خانوم ببخشید ساعت چنده؟
    مرتضی بانفرت گفت:اه،اه،اه خاک تو اون سرت. ساعت چنده چیه؟ دیوونه ای؟‌ریدی برو از اول بیا
    دوباره رفتم کنارش و گفتم :لاله خانوم میخوام باهاتون حرف بزنم
    سرشو سریع تکون داد و گفت:اوهووووم حالا بهترشد ...او ک..نتو هم کمتر تاب بده . خوب جون بکن بگو دیگه
    گفتم :راستش من از روز اول....
    −اَاَاَاَه قصهءکلثوم ننه رو که نباید واسش تعریف کنی .وقت نداری برو سر اصل مطلب .کلش شاید دودقیقه نتونی باهاش حرف بزنی ،چرا تاریخچهءزندگیتو داری تعریف میکنی. ریدی ،ادامه بده
    گفتم :لاله خانوم من میخوام با شما ازدواج ....
    −اِ،اِ،اِ،اِ،اِ، .نگی اینو ها ، عاشقتم باشه در میره از دستت . ازدواج چیه؟ریدی ،دوباره بگو
    باکلافگی گفتم ،خوب پس من چی بگم
    باقیافه ای حق بجانب گفت:یک کلام بهش بگو دوست دارم .همین .ریدی با این حرف زدنت .
    بعد دهنشو کج کرد و ادامو دراورد و گفت:لاله خانوم ساعت چنده؟ ریدی واقعا که ریدی
    خلاصه قرار بود که برم جلو و در چندکلام حرفمو بزنم .
    −−−−−−−−








    .... .... .... !


  3. #13
    مدیر بازنشسته
      Melody آواتار ها  

    تاریخ عضویت
    «اسفند ۸۹»
    محل سکونت
    پاییز .. :)
    کدوم فال؟
    فال حافظ
    نوشته ها
    5,588
    تشکر
    8,094
    تشکر شده
    9,848 بار در 2,868 ارسال
    Mention شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 611 تاپیک
    امتیاز این ماه
    0

    Re: رمان اسرار یک شکنجه گر

    بالبخند به مرتضی که داشت از دور براندازم میکرد نگاه کردم اما اون خیلی خشک و با اخم بهم نگاه کرد تا بفهمم دراون لحظه اون فقط یک ناظربیطرفه و دوستیمون هیچ کمکی بهم نمیکنه.
    ناگهان چشمم به لاله افتاد که داشت تک وتنها بطرف پایین میومد .
    بنددلم انگار پاره شد . حس کردم که انگار هزارنفر تو گوشم همزمان دارن پچ پچ میکنن . تمام تنم میلرزید .چنان وحشتی تمام وجودمو گرفته بود که هرآن ممکن بود سکته کنم .
    لاله در حالی که آهسته و خونسرد کتاب و دفتراشو تو بغلش گرفته بود و سرشو انداخته بود پایین به سمت پایین بولوار یعنی دقیقاًبسمت من میومد و من لحظه به لحظه دست و پام بیشتر گم میکردم .
    عین چوب بی حرکت سرجام خشکم زده بود و فقط بهش ماتم برده بود .
    ازکنارم رد شد و چون سرش پایین بود ندیدم . من همونجور یخ زده و خشک سرجام ایستاده بودم . مدت کم گذشت که حس کردم لگدی محکم به باسنم خورد . بخودم اومدم دیدم مرتضی یقمو گرفته و میکشم و میگه:
    −چرا مث خر که به نعلبندش نگاه میکنه ماتت برده. برودیگه اَه . دیگه فرصتی نداریا . الان کاری نکنی دیگه باید تا ابد لاله رو فراموش کنی .یا دورشو خط بکش یا همین الان کارو تموم کن . برو .
    یه لگد دیگه زد بهم وباحرص گفت ،بروووو دیگههههه
    دویدم بطرف لاله ،تو اون چندثانیه تمام حرکات و تمرینایی که با مرتضی کرده بودم با سرعت نور جلوم مجسم شد .
    رسیدم پشت سرش .قلبم ازترس و هیجان داشت از حلقم میزد بیرون .اومدم صداش کنم ،اما زبونم عین اینایی که سکته کردن سِر شده بود . بزور دهنمو باز کردم و باصدایی کریه و دورگه گفتم :لِ لِ خانوم .
    برگشت و وقتی چشمش بمن افتاد با لبخند نگاهم کرد و گفت:سلام کاوه ، سعید کو پس؟
    خیلی هول شده بودم هنوز داشتم نکاتی که با مرتضی تمرین میکردیمو با سرعت نور توی ذهنم مرور میکردم گفتم ،سعید ،اُبیه
    باتعجب گفت چی؟
    دستپاچه و هراسون گفتم :لاله خانوم ساعت ....نه یعنی ...ریدی
    چشماش گرد شد وبهم خیره شد
    باز با دسپاچگی گفتم:نه ...نه یعنی من ریدم ...نه یعنی میای ازدواج کنیم ،باز ریدم ...نه یعنی باهم برینیم ...نه یعنی ...
    با چشمان گشاد که از تعجب داشت از حدقه درمیومد نگاهی تند بهم کرد و سریع راهشوگرفت که بره .
    داشتم سکته میکردم ،تو دلم گفتم خاک برسرت اگه بره دیگه رفته ها ...
    دویدم دنبالش . سریع و عصبی داشت قدم میزد گفتم:لاله توروخدا وایسا .
    اخمی کرد و سرشو انداخت پایین و تندتر گام برداشت .
    منم سرعتمو بیشتر کردم و گفتم :توروخدا صبر کن ،من دوست دارم به سعیدم گفتم ،اگه الان جوابمو ندی دیگه نمیتونم بیام ها .
    باز با اخمی بیشتر سرعتشو بیشتر کرد . رسیدیم کنار یه تریلی که گوشهءبولوار پارک کرده بود .گفتم:لاله اگه جوابمو ندی دیگه نمیتونم بیام .قسم خوردم . یه کلام فقط بگو آره یا نه .
    جواب نداد .گفتم یعنی نه؟ بخدا دیگه نمیتونم ب....
    سریع دوید و از جلوی تریلی پارک شده پیچید و رفت .
    سرجام ایستادم . دیگه نه قلبم تند میزد و نه دسپاچه بودم ،بلکه حس میکردم تمام دنیا رو سرم خراب شده .دستمو گذاشتم روی پیشونیم و به زمین خیره شدم .
    مرتضی دوون دوون خودشو رسوند بهم و پرسید چی شد؟
    با چشمهایی بی روح بهش خیره شدم . از نگاه بی روحم فهمید .نمیدونم قیافم چجوری شده بود که مرتضی رو ترسونده بود . آروم و با ترس دستشو گذاشت رو شونم و گفت: بریم دادا ،مسئله ای نیست .حداقل فهمیدی و خیالت راحته .
    با دستش کشیدم طرف خودش و بغلم کرد
    همونجور که بی رمق و بیجون تو بغلش بودم چشممو از روی زمین برداشتم که به روبروم نگاه کنم و ادادربیارم که مثلاًچیزی نشده مرتضی و بیا بریم که دیدم لاله پشت مرتضی و روبروم ایستاده .
    چشمام خیره شده بود وبهش بروبرنگاه میکردم. با اخم گفت:باشه ،اما فقط با اجازهءداداشم باهات حرف میزنما .بدون اینکه منتظرجوابم باشه دوید و رفت
    مرتضی که منو بغل کرده بود با شنیدن صدای لاله شوکه شد و بیشتر تو بغلش فشارم داد .بازور بلندگفتم:چشم لاله خانوم .
    سعی کردم خودمو از بغل مرتضی دربیارم ،اماسفت بهم چسبیده بود .
    بعد همونجورکه تو بغلم بود گفت:ایولا کاوه ، تموم شد مبارکه ،
    حس عجیبی داشتم ،یه حسی که نمیشه وصفش کرد ،حسی سرشار از غرور ،غم،شادی ،ترس،شجاعت ،امید ،یه حس بخصوصی ،،،حس عشق
    ادامه دارد..... پایان فصل هشتم








    .... .... .... !


  4. #14
    مدیر بازنشسته
      Melody آواتار ها  

    تاریخ عضویت
    «اسفند ۸۹»
    محل سکونت
    پاییز .. :)
    کدوم فال؟
    فال حافظ
    نوشته ها
    5,588
    تشکر
    8,094
    تشکر شده
    9,848 بار در 2,868 ارسال
    Mention شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 611 تاپیک
    امتیاز این ماه
    0

    Re: رمان اسرار یک شکنجه گر

    حالا در رستوران کنار مرتضی نشسته بودم و انتظار میکشیدم تا لاله بیاد .
    سعید با هزار زور و بدبختی رضایت داده بود که با نظارت مرتضی من و لاله همدیگرو ببینیم . البته من ولاله قبلاً بارها وبارها همدیگه رو دیده بودیم وباهم حرف زده بودیم اما الآن دیگه خیلی فرق داشت ،اونموقع خواهر سعید بود و منهم رفیق سعید و روز تاشب باهم بودیم اما الآن همه چیز فرق میکرد .
    سعید هم خیلی منو دوست داشت وهم خیلی ازم متنفر بود .هم بهم اعتماداشت و هم شک ،هم میخواست بالاله باشم هم اعصابش خورد میشد .شاید برای همین بود که مرتضی رومیفرستاد.
    نشسته بودم پشت میز رستوران و بانوک پام ضربهءریز ولی سریعی به زمین میزدم . طاقتم داشت تموم میشد و کلافه بودم .یهو مرتضی بلند گفت:ای بابا انقدر پاتو عین لقوه ایا نزن رو زمین یه لحظه مثل بچه آدم صاف بشین دیگه.
    با کلافگی گفتم ،ا وقت چه کند میگذره،هنوز بیست دقیقه مونده
    بالبخندی شیطنت آمیز نگاهم کرد وگفت:از الان هول کردی ،اون بیاد که پس میفتی .
    به روی خودم نیاوردم ،اما میدونستم که داره راست میگه .نمیدونم چه مرگم شده ،منی که بارهاوبارها تو اون چندسالی که با سعید آشنا بودم خیلی راحت بالاله حرف زده بودم وشوخی کرده بودم الان حتی فکرشم قلب وتنمو میلرزوند .
    نمیدونستم چی باید بگم و چیکار باید بکنم . از شب قبلش هزارو یک بار نقشه کشیده بودم که چکار کنم و چی بگم ولی باز آخرش منصرف میشدم .
    مرتضی انگار فکرمو خونده بود،برای اینکه اذیتم کنه با خنده گفت:حرف زدن خیلی مهمه ها .گند بزنی همه چی تموم میشه .دیر یا زود ولت میکنه .دیدار اول مهمترین لحظه هستش اگه....
    برای اینکه نشون بدم خونسردم و دستپاچگیمو قایم کنم گفتم:دیدار اول؟کدوم دیدار اول؟ هزار بار‌تاحالا لاله رو دیدم . چیز مهمی نیست .
    لبخندی زد و گفت:اِاِاِ؟جدی میفرمایید ؟هول نیستی ؟پس از خونسردیته که نمک رو داری میریزی روی میز؟
    یهو بخودم اومدم و دیدم نصف نمکهای نمکپاشو ریختم جلوم ،روی میز . سریع نمکپاشو گذاشتم سرجاش و با دستمال نمکهارو جمع کردم .
    سرمو آوردم بالا دیدم مرتضی داره بالبخند شیطنت آمیز بهم نگاه میکنه.کلافه شده بودم با حرص گفتم:خیله خوب بابا هول شدم حالا میگی چه غلطی کنم؟میترسم خراب کنم . میگم چطوره شعر .....
    وسط حرفم پرید و گفت:اَ،اَه ،اَه ،شعر؟شعر؟عین این غربتیای عشق فیلم هندی . باز دهنت گوزید؟‌
    گفتم :پس چه غلطی کنم ؟
    مرتضی گفت:کلاس ،عزیزم کلاس .بهترین چیز اینه که کلاس داشته باشی . ...
    با بیحوصلگی گفتم:برو بابا ،کلاس داشته باش ....تو کلاس داری رجب گربه دزد؟
    ابروشو انداخت بالا و گفت:از تو بیشتر دارم ،عفت کپک زده .بگوبینم رومئو ،وقتی از در اومد و خواست بیاد پشت‌این میز بشینه چیکار میکنی؟
    گفتم :هیچی میگم بفرمایید وقتی هم که نشست بعدش میشینم .
    قاه قاه خندید و گفت:خاک تو سرت دیدی باز دهنت گوزید ؟ برو بابا همون شعر بخونی بهتره . از در که اومد بگو میازار موری که دانه کش است ،که باباش خر هیکل و ...کش است .
    باعصبانیت رومو ازش برگردوندم وگفتم :بروبمیر بابا
    حرفشو ادامه دادو گفت: خنگ خدا باید بری اینجوری ....(از جاش بلند شد و صندلی رو آروم کشید عقب) بیاری عقب تعارف کنی بشینه وقتی رفت پشت میز یه کم صندلی رو اینجوری میدی جلو تا راحت بشینه بعدشم . ....فرشاد جان(یک بشکن زد)وگفت: بعد بهش میگی دوست دارید موسیقی گوش بدیم؟‌بعد به فرشاد شاگرد رستوران اشاره کرد و اونهم یک موسیقی ملایم گذاشت .
    آروم برگشتم ولبخند زدم
    مرتضی با اخم گفت:هرهرهر؟چیه ایکبیری خوشت اومد؟ حالا چی میخوای بهش بگی؟
    تا اومدم دهنمو باز کنم پرید وسط حرفم و گفت:نمیخواد نمیخواد ،،،لازم نکرده برام تعریف کنی ،باز دهنت میگوزه
    باعصبانیت گفتم :جون مادرت انقدر این حرفو تکرار نکن اوندفعه انقدر گفتی ریدی ،ریدی که برگشتم به لاله گفتم ......
    حرفمو خوردم ،میدونستم اگه آتو دستش بدم بیچارم میکنه ،اما دیگه دیر شده بود ،مرتضی بانیش باز و چشمای کنجکاو گشاد شده آهسته از روی صندلیش بلند شد و اومد طرف من و گفت:مرگ من چی گفتی
    − هیچی بابا
    − این تن بمیره بگو
    − هیچی بابا میگم هیچی
    −جون من ،مرگ من ،کاوه چی گفتی؟
    −زهرمار ببند نیشتو میگم هیچی
    − به مرگ خودم به کسی نمیگم ، جون کاوه بگو ..گفتی ری....
    با عصبانیت گفتم :نه بابا ،منظورم اینه که نزدیک بود بگم
    درحالی که هر هر میخندید گفت :آره ارواح اون شیکمت ، گفتی ،من تورو میشناسم
    بعد دست انداخت و شونمو گرفت و ادامه داد:بگو دیگه مرگ مرتضی بگو چی گفتی...پس بیخود نبود اینجوری یهو در رفت
    در حالی که سعی میکردم خودمو از دستش در بیارم و مرتضی هم باهام کلنجار میرفت و اصرار میکرد که بهش بگم صدای بلند فرشادو شنیدیم که با حالی مضطرب گفت:آقا کاوه؟آقا مرتضی؟
    برگشتیم ببینیم چی میگه و چرا داد میزنه که چشمم افتاد به لاله که جلوی در ایستاده بود . مرتضی سریع دستمو ول کرد و رفت سر میز کناری منم با عجله از جام بلند شدم .
    لاله دم در با تعجب داشت بمن نگاه میکرد . رفتم طرفش و با دستپاچگی گفتم :بفرمایید تو بفرمایید .
    آهسته وارد شد . تا دم میز راهنماییش کردم و بعد همونجور که مرتضی گفته بود صندلی رو کشیدم عقب .رفت پشت میز . من خواستم سریع صندلی رو بیارم جلو تا بشینه ،انقدر هول بودم که باچنان سرعتی صندلیو آوردم جلو که از پشت خورد به پاش بشکلی که آروم گفت اوخ و نزدیک بود با صورت بره رو میز ،خودشو نگهداشت اما از پشت محکم ول شد و نشست روی صندلی .
    از هولم نزدیک بود سکته کنم ،اومدم مثل مرتضی بشکن بزنم اما دستم عرق کرده بود بد مصب و صداش در نمیومد ، با دستپاچگی گفتم ،لاله خانوم میخوای براتون بگوزم؟ ....آهنگ بذار ،فرشااااد آهنگ بذار
    عین برق گرفته ها با بدبختی رفتم و نشستم روی صندلیم و با لرز خیره شدم به لاله
    −−−−−−−−
    یکساعت گذشت ، یک ساعت گذشت تا ....نمیدونم کدوممون؟من یا لاله،نمیدونم اما میدونم یکیمون تصمیم گرفت که این نقاب مسخره رو از صورتش برداره و بعد از یک ساعت من همون کاوهءهمیشگی بودم و اونهم همون لاله ای بود که میشناختمش .
    چه لحظهء زیبا ،پر از لذت و عشق و باشکوهی بود ،لب بسته و سخنی که با برق نگاه همهءاسرار دل رو بازگو میکرد .
    کاش زمان .....
    ده بار این چنگال سگ مصّبو توی همه جای صورتم فرو کردم غیر از دهنم .خیلی هول بودم . تا اینکه ..... نمیدونم انگار فهمید ، لبخندی زد ، دلم آروم شد اما هنوز کمی مضطرب بودم
    اولش نمیتونستیم تو چشمهای هم نگاه کنیم ،یه ترسی تو دلامون بود یه لرزشی توی صدامون ،قلبی که باهر نگاه هرّی میریخت .
    اولین دیدار بود . اولین دیدار در ابتدای بلوغ .بی ریا و پاک .
    البته بی ریای بی ریا که نه .اونجور که مرتضی تو مخم رفته بود ،اولش با تظاهر شروع کردم اما رفته رفته هر دو خودمون شدیم . اما یه تفاوتهایی هم بود .طرز نگاه و صحبتمون مثل قبل نبود موسیقی ملایمی پخش میشد
    با آهستگی گفتم :لاله خانوم ؟
    اونم آهسته گفت: بله
    گفتم :لاله خانوم؟
    گفت :بله
    گفتم لاله خانوم ؟
    سرشو آورد بالا و بالبخند گفت:بله آقا کاوه
    اسممو که گفت احساس خوبی در دلم بوجود اومد با وجد وغرور و صدایی مردونه گفتم لاله خانوم ؟
    −ای جونت بالا بیاد بگو دیگه
    هردو با تعجب برگشتیم ، صدای مرتضی بود که داشت نگاهمون میکرد
    با اخم و تشر نگاهش کردم که بفهمه و فضولی نکنه
    دوباره سرمو برگردوندم روبه لاله وآهسته گفتم :لاله خانوم
    گفت بله
    گفتم لاله خانوم
    لبخندی معنادارزد وگفت:کاوه جان دوست داری جوابی که مرتضی داد رو بهت بدم؟
    نیشم بسته شد ،کمی جاخورده بودم اما بادیدن لبخندش منم لبخند زدم و گفتم :لاله خانوم،میخواستم بگم شما زیبایید
    با صدای پوزخند مرتضی باز سرمو برگردوندم و اینبار با غضب بهش خیره شدم . نمیدونم چرا انقدر گوشاش تیز بود ،با اینکه آهسته حرف میزدم میشنید . سرشو انداخت پایین . رومو برگردوندم طرف لاله و دیدم اونم از خجالت به زمین خیره شده .
    آهسته تر ادامه دادم:خیلی دوست داشتم ببینمتون و باهاتون حرف بزنم
    آهسته گفت:ممنون
    دوباره گفتم :لاله خانوم
    گفت:بله
    گفتم لاله خانوم
    اَاَاَ‌ اَاَاَ‌ اَاَا� �‌ اَاَاَ‌ ه بمیری کاوه
    باز صدای مرتضی بود ،دیگه برنگشتم نگاهش کنم ، زود دست و پامو جمع کردم و سریع گفتم:هوا خوب بود امروزا
    باتعجب گفت:امروز؟امروز که همش باد و بارون بود
    باز پوزخند مرتضی اومد
    خودمو نباختم و گفتم:آره دیگه ،من از بارون خوشم میاد ،شاعرانس
    گفت:شاعرانه؟
    گفتم بله ،شاعرانس ، اکثر شعرا در وصف بارون شعر میگن
    لاله که گویا احساس راحتی بهش دست داده بود و حس میکرد دیگه راحت میتونه حرف بزنه گفت:‌ولی درمورد بهار و آفتاب و ماه بیشتر شعر گفتن
    منم دیگه حس کردم راحت میتونم حرف بزنم ،با خودم گفتم پس چه بهتر که این بحثو کش بدم . بخاطر همین گفتم :در مورد آفتاب شعر گفتن ،درسته ،اما در مورد بارون هرکسی نمیتونه شعر بگه .فقط شعرای بزرگ در وصف بارون شعر میگن
    لاله بعلامت منفی سرشو تکون داد و گفت: یعنی حافظ و مولانا و اینهمه شاعر که در مورد بهار و آفتاب و طبیعت دلنشین شعر گفتن شاعر بزرگ نبودن
    میدونستم دارم چرت میگم اما میخواستم بحث ادامه پیداکنه تا کلاًخجالت و ترسمون بریزه .گفتم :منظورم شعرای شعر نو بود
    گفت :مثلاًشاملو فقط در وصف باران گفته،یا نیما یا فروغ؟
    عین ادیب هایی که میخوان به شاگرداشون چیزی یاد بدن ابرومو انداختم بالا و با غرور گفتم:سهرابلاله جان ،سهراب . (یجوری گفتم سهراب که انگار یه عمر پسرخالم بوده و از من پول تو جیبی میگرفته)
    گفت:این شعر شاملو زیبا نیست ؟که میگه ایکاش میتوانستم برگرده های خویش بنشانم ،این خلق بیشمار را .تا با دوچشم خویش ببینند که خورشیدشان کجاست و باورم کنند . میبینید خورشید چه نقشی در ادبیات داره ؟
    دیگه کار از خجالت و این حرفا گذشته بود بخودم گفتم ،کاوه جواب ندی باید تا آخر عمر خفه بشی ،صدامو انداختم تو گلوم و گفتم:پس اینو گوش بدید از سهراب تا بدونید بارون چه اهمیتی در ادبیات داره :
    چتر ها را باید بست ، زیر باران باید رفت . فكر را ، خاطره را زیر باران باید برد . با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت . دوست را ، زیر باران باید دید . عشق را زیر باران باید جست . زیر باران باید با زن خوابید....
    − ای رییییییییییییدی کاوه
    با صدای مرتضی به خودم اومدم ،نگاه کردم دیدم لاله عین لبو سرخ شده .دستم که از هیجان دکلمهءشعر بالا و پایین میرفت ،همونجور رو هوا خشک شد
    چشمام گرد شد ،با دستپاچگی گفتم:البته ،البته حرف شما هم درسته ،آفتابه ...چیز آفتاب هم خوبه میشه خوابید .... یعنی ....غذا سرد شدا
    هیچی نگفت و دستمالشو گذاشت توی بشقاب خالیش ،تازه فهمیدم حرف چرتی زدم ،غذایی که تموم شده که دیگه سرد نمیشه
    گفتم ،چای میل دارید
    گفت ،مرسی
    با دست اشاره کردم که برامون چای بیارن








    .... .... .... !


  5. #15
    مدیر بازنشسته
      Melody آواتار ها  

    تاریخ عضویت
    «اسفند ۸۹»
    محل سکونت
    پاییز .. :)
    کدوم فال؟
    فال حافظ
    نوشته ها
    5,588
    تشکر
    8,094
    تشکر شده
    9,848 بار در 2,868 ارسال
    Mention شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 611 تاپیک
    امتیاز این ماه
    0

    Re: رمان اسرار یک شکنجه گر

    هنوز سرش پایین بود .برگشتم و آروم زیر چشی به مرتضی نگاه کردم . سرشو بعلامت تأسف تکون داد و با دستش اشاره کرد که :خاک تو سرت
    باز آهسته گفتم :لاله خانوم
    هنوز صورتش سرخ بود، آهسته تر از قبل و با خجالت گفت:بله؟
    گفتم لاله خانوم
    صدای مرتضی اومد که با تأسف میگفت:هِی،هِی،هِی.انگار میخواست بگه ،این کاوه آدم بشو نیست
    گفتم :لاله خانوم ، منظورم از شعر سهراب این نبود که زیر باران باید با زن خواب.....
    صدای سرفهءشدید مرتضی بلندشد ،لابلاش گفت:اوهههههو اوهههو اوهههو همش نزن الاغ اوههو اوههو
    فرشاد چای رو آورد ،لاله سریع به ساعتش نگاه کرد و گفت:آخ ، دیر شده ،ببخشید باید برم
    گفتم حالانمیشه بخوابید...چیز ...نمیشه چاییتو بخوری ؟
    سریع بلند شد و با دستپاچگی گفت:نه،نه به سعید گفته بودم دو ساعت الان دو ساعت خیلی ازش گذشته
    منم بلندشدم باهاش تا دم در رفتم . گفت:از اینجا ببعد خودم میرم ، یه تاکسی میگیرم میرم خداحافظ
    نمیدونم چی شد دستشو دراز کرد منم دستمو آوردم جلو و باهم دست دادیم ،قلبم داشت از جاش در میومد ،به هم خیره شدیم ، قطرهءبارون از روی پیشونیش لغزید و اومد از روی ابروش بسمت گوشهءچشمش و روی گونش سرخورد و افتاد ،همونجوربهش خیره بودم که حس کردم دستشو داره میکشه
    همونطور که تو چشمام خیره شده بود گفت :خداحافظ
    گفتم : دیگه واقعاًبارونو دوست دارم
    گفت:چی
    گفتم:همش چرت بود
    پرسید :چی چرت بود
    گفتم :منم از بارون بدم میومد ،اما وقتی گوشهءچشمت نشست عاشق بارون شدم ،برق چشم تو بارونو برام زیبا کرد
    بالبخند نگاهم کرد و بعد دوباره گفت:خداحافظ عزیزم
    چشمم گرد شد ،فکرکردم سکته میکنم ،گفتم :عزیزم؟من؟
    سریع راهشو گرفت ورفت
    بهش خیره شده بودم ،انگار تمام دنیارو بهم دادن ،بارون حسابی خیسم کرده بود اما همینجور ایستاده بودم و رفتنشو نگاه میکردم ،که ناگهان احساس سوزش شدیدی پشت گردنم حس کردم
    پس گردنیه مرتضی بود که به گردنم نواخته شده بود ،برگشتم دیدم داره با اخم نگاهم میکنه و میگه:زیر باران باید با زن خوابید ؟هااان؟یااابوو؟
    بغلش کردم و گفتم :خیلی میخوامت مرتضی
    در حالی که زور میزد خودشو از توی بغلم دربیاره گفت:برو گمشو ،ایکبیری ،گه خوردی منو میخوای
    گفتم جدی خیلی دوست دارم
    با عصبانیت گفت:ول کن عوضی همهءتنم خیس شد ول کن
    گفتم بذار ماچت کنم
    با تهدید گفت:یه مشت میزنم همه دندونات بریزه ها ،نکنه زیر باران میخوای با من بخوابی ،ول کن گوساله اَه
    سال دوم دبیرستان بودم. مسابقات فوتبال دبیرستانهابه مرحلهءنیمه نهایی رسیده بود و تیم دبیرستان ما هم به مرحلهءنیمه نهایی رسیده بود . اگر این بازی رو میبردیم به فینال میرسیدیم و دو روز بعد،با تیم هنرستان کرج مسابقهءنهایی رو انجام میدادیم .
    مثل سگ نفس نفس میزدم و میدویدم .بازیکن ثابت گوشهءراست تیم بودن اونم با اینهمه هم شاگردی که میخوان جای آدمو بگیرن واسهءخودش شاهکاری بود .
    مرتضی هافبک راست بود و سعید هافبک چپ . البته اینا همش اسم بود .وقتی توپ تو زمین میفتاد همه ، گله ای میریختیم روی توپ . چیزی بنام تکنیک و تاکتیک وجود نداشت . ولی اونروز بخاطر حساس بودن مسابقه ،سعی میکردیم حرف مربی رو حتی الامکان گوش بدیم و هرکس سر پستش بمونه .
    مربی هم که چه عرض کنم، همون دبیر تعلیمات دینی مون شده بود مربی فوتبالمون . اول ده تا روایت و حدیث میگفت و بعد هم تمرینمون میداد .
    خلاصه که اونروز عصر تمام نیرومون رو گذاشته بودیم که هرجور شده راهی فینال بشیم .
    داد ،عربده،حرص و جوش ،هرچی که بگی بود تا بتونیم ببریم .
    از بس دویده بودم حس میکردم خون از گلوم میزنه بیرون . توپ به مرتضی رسید ،سریع دویدم و داد زدم :مرتضیییی . هر آن منتظر بودم توپ بهم برسه اما بر خلاف انتظارم با یک شوت ،توپ رو زد بیرون . برگشتم با عصبانیت گفتم:آخه ترکمون آدم از وسط زمین میشوته؟
    با بیحوصلگی دستشو برد بالا و گفت:برو بابا زر نزن .
    همونطور که آروم میدویدم به طرف عقب تا سر پستم باشم با اخم گفتم :قد خر حالیش نیست .
    −حرف مفت نزن برگرد سرجات .
    صدای سعید بود . با تعجب بهش نگاه کردم دیدم اونهم داره با اخم نگاهم میکنه .گفتم :کی با تو بود؟
    دوباره گفت:زر نزن برگرد
    اعصابم خورد بود اما بروی خودم نیاوردم و رفتم سرجام
    تیم مقابل که از دبیرستان مطهری بود بازی رو شروع کرد .چندتا پاس دادن و اوناهم با یه شوت توپ رو زدن بیرون .توپ جمع کن که نداشتیم ،معمولاًکسایی که بیرون زمین بودن توپو میاوردن
    یکدفعه صدای سعید بلند شد که :برو توپ رو بیار
    برگشتم دیدم داره به من نگاه میکنه .گفتم چی؟
    با اخم گفت:برو تپو بیار
    اعصابم خورد بود اما سعی کردم خودمو کنترل کنم و گفتم:الآن میارن
    با تشر گفت:حرف زیاد نزن برو توپو بیار
    باغضب نگاهش کردم .انگار با نوکر باباش حرف میزد ،بلند گفتم:توپو میارن ،اگه ناراحتی بجای زر زدن برو خودت بیار
    باعصبانیت اومد بطرفم که مرتضی جلوشو گرفت و گفت:ولش کن
    توپ رو آوردن و بازی شروع شد . هرچی بیشتر از بازی میگذشت ،مرتضی و سعید به هیچ عنوان حاضر نبودن بمن پاس بدن .
    نمیدونم ازخستگی بود یا تأثیر حساسیت بازی بود امااحساس میکردم تمام وجودم از عصبانیت و حرص پر شده .میخواستم هردوشونو خفه کنم .
    تقصیر خودم بود . مدتی بود که هرچی ازشون میدیدم تو خودم میریختم ،فقط چون سعید برادر لاله بود و مرتضی هم از طرفش وکالت داشت
    مدتی از رابطهءمن و لاله گذشت .چند بار دیگه هم با نظارت مرتضی همدیگرو دیدیم . هربار که میومدم پیش سعید و مرتضی یا مسخرم میکردن و یا عین نوکرشون بهم دستور میدادن . اصلاًاز اون رفاقت قدیم خبری نبود . همش تحقیرم میکردن و زور میگفتن و من احمق هم بخاطر لاله سکوت میکردم .
    یه روز سعید،انواع و اقسام دستورهارو داد تا برای رفتن کوه در روز بعد آماده باشیم . تمام چیزایی رو که خواست تهیه کردم مثل خر هم از اینور به انور کشیدم ولی وقتی همه چیز حاضر شد و پرسیدم :فردا ساعت چند حرکت میکنیم؟با تمسخر بهم نگاه کرد و گفت:کی تورو دعوت کرد ؟ حالاچون دوتا چیز آوردی خودتو مهمون کردی؟باز هم بخاطر لاله سکوت کردم
    موقع حرف زدن یهو میگفت:کاوه دهنتو ببند .بعد خودش شروع میکرد حرف زدن و باز هم بخاطر لاله سکوت میکردم . بخاطر لاله.
    تمام این اعصابخوردیا با یک لبخند لاله از بین میرفت ،یک نگاهش کافی بود تا نه تنها عصبانیتم محو بشه ،بلکه بهم انرژی میداد تا توهین و تحقیرهای روزهای بعد سعید و مرتضی رو تحمل کنم . هیچوقت هم بهش نگفته بودم که برادرش چه رفتاری با من داره یعنی اصلاً وقتی میدیدمش همهءمشکلاتم از یادم میرفت .
    اما رفته رفته این موضوع بیشتر و بیشتر آزارم میداد . مخصوصاًاونروز که تصمیم گرفته بودم هرجورشده تیممون ببره . من خودمو جر میدادم اما این دوتا اصلاًحاضر نبودن توپ بمن برسه .یجا توپ تو پای مرتضی بود و من در بهترین موقعیت بودم اما چون راهی جز پاس دادن بمن نداشت توپو زد بیرون . بهش گفتم:از قصد پاس نمیدی؟
    لبخند زد و چیزی نگفت اما سعید باز داد زد :خفه شو بجای زر زدن بازیتو کن عوضی .
    انگار تمام دنیا دور سرم میچرخید ،بغض گلومو گرفته بود ،یک آن یاد لاله افتادم ،با حرص لبمو گاز گرفتم و هیچی نگفتم .
    خلاصه دقایق آخر بازی با یک حمله و با گل بهزاد گوش چپمون ،تونستیم بازیو یک هیچ ببریم .ما راهی فینال شدیم .اما اصلاًخوشحال نبودم که هیچ ،بلکه تا سوت پایان خورد سریع رفتم گوشهءزمین که لباسمو عوض کنم و برم خونه.
    کنار زمین بودم ،صدای ولولهء بچه های تیممون که شادی میکردن همه جارو پر کرده بود ،منم بزور لبخند زدم و لباسمو درآوردم . صدای بلند سعیدو شنیدم که به بهزاد گفت:باز دم تو گرم ،اگه به این کاوهءالاغ بود الان باخته بودیم .
    برگشتم نگاهش کردم .مرتضی هم کنارش بود و میخندید . چیزی نگفتم .
    لباسای ورزشیمو ریختم توی ساکم و زیپشو بستم که یهو سعیدلباساشو پرت کرد رو سرم و گفت:هی ،بیمصرف اینارو هم بذار تو ساک من .
    با خونسردی ظاهری دست انداختم و لباساشو از روی گردنم برداشتم و پرت کردم یه طرف و گفتم:گشادخان خودت جمعشون کن .
    دوباره دست انداختم که ساکمو بردارم که حس کردم ضربه ای به سرم خورد .سعید زده بود .با لحنی متکبر بلند داد زد :گوسفند ،قد خر بلد نیستی بازی کنی طلبکارهم هستی؟جمعشون کن .
    انگار جلوی چشمم سیاه شد ،با تمام قوا چنان مشتی کوبوندم تو صورتش که خورد شدن دندوناشو حس کردم . تمام وجودمو جنون گرفته بود .شیرجه زدم روش و با مشت افتادم بجونش . انقدر سریع و محکم میزدم که حتی نمیتونست تکون بخوره .
    از پشت ریختن که منو از روی سعید بکشن کنار اما ...نمیدونم چم شده بود که تمام بغض و کینه و عقده هامو میخواستم سرش خالی کنم .هرچی میکشیدنم نمیتونستن از سعید جدام کنن .
    یکدفعه عین دیوونه ها از روش بلند شدم و به هم تیمیام نگاه کردم . نمیدونم چه شکلی شده بودم که همشون یه قدم رفتن عقب . مرتضی رو توی جمعیت دیدم که با چشمای گرد بهم خیره شده بود . پریدم بهش و با پیشونی کوبوندم تو دماغش و با مشت بجونش افتادم ،سعی میکرد جاخالی بده و عقب عقب میرفت .
    دبیرمون که معلوم نبود کدوم گوری بود پیداش شد و خودشو انداخت بینمون . عربده زد که:چیکار میکنید؟ این وحشی بازیا چیه ؟
    بچه ها ریختن دورش و باهمهمه شروع کردن به حرف زدن .
    از زور کینه حس میکردم تنم داره توی تب میسوزه .داغ کرده بودم . سعیدو آوردن .خون از دهنش میریخت و با عصبانیت نگاهم میکرد .
    بدون توجه به معلم و دیگران با صدایی که میلرزید بهش گفتم:سعید از این ببعد زر بزنی گردن تو و اون مرتضی ...مالو خورد میکنم . خشتکتو میکشم رو سرت اگه گه زیادی بخوری .بلایی به روزگارت بیارم که ....
    آقای احمدزاده باز داد زد:بسه دیگه . تمومش کنید ، زود باهم آشتی کنید . نشنیدید اگه دوتا مومن بیشتراز ۳روز باهم قهر باشن ازدین خارجن؟قال ......
    شروع کرد به حدیث و روایت تعریف کردن و من و مرتضی و سعید با نفرت بهم نگاه کردیم .
    انقدر اعصابم خورد بود که نفهمیدم آقای احمدزاده چی گفت و چندتا حدیث و روایت تعریف کرد فقط عربدهءآخرش یادمه که لابلش شندیدم گفت .فردا طکلیف همتونو روشن میکنم .
    بچه ها هم به دو عده تقسیم شدن یک عده منو کشوندن بردن و عدهءدیگه هم مرتضی و سعیدو با خودشون بردن
    −−−−−−−−
    پیاده راه افتادم تا اون مسیر نسبتاً طولانی رو تا خونه برم . حوصله و اعصاب تاکسی گرفتن نداشتم .
    تمام راه با خودم جدال و بگو مگو داشتم
    بخودم میگفتم:کاوه تو که اینجوری نبودی !!! خودم جواب میدادم ، برو بابا اینجوری نبودی چیه؟وایسم هر گهی دلش خواست بخوره؟
    دوباره میگفتم:بابا رفیقید باهم .در جواب خودم میگفتم: نخواستم آقا ، من این رفاقتو نخواستم
    نزدیکای غروب بود که تازه از سر زمین فوتبال رسیدم نزدیک محلمون و هنوز با خودم جرو بحث میکردم
    − دلت اومد اون مشتو بزنی؟آخه چطور تونستی؟
    − پس چی که دلم اومد ،دفهءدیگه دهنشم جر میدم
    − مرتضی طفلک رو چطور دلت اود دماغشو.....
    − اون؟اون کثافت ...مال؟بیشتر از اینا حقشه
    −آخه مرتضی....
    −بره بمیره
    −سعید هم
    − بره گم شه
    − جواب لاله رو چی میدی
    − لاله هم ....لاله؟
    باتعجب دیدم لاله سر خیابونمون ایستاده .
    واای اصلاً یادم نبود . اونروز باید مرتضی میومد تا با لاله بریم پارک . از سعید هم اجازه گرفته بود . اصلا بکل فراموش کرده بودم . حالا که مرتضی نیست . یعنی لاله هنوز سعیدو ندیده ؟ هنوز خبر نداره؟ اگه اونا با ماشین رفته بودن که نیم ساعت زودتر از من رسیده بودن. شاید اوناهم پیاده اومدن .یا هنوز بچه ها نگهشون داشتن . حالا به لاله چی بگم؟
    آهسته رفتم طرفش. لبخندی زد و گفت:سلام
    انقدر دستپاچه بودم که در حین سلام کردن تا زانو سرمو آوردم پایین و تعظیم کردم .
    بهش خیره شدم ،میترسیدم یهو سعید و مرتضی برسن .شاید دیگه هیچوقت نتونم بالاله حرف بزنم . باید از فرصت استفاده میکردم .
    گفتم :ببخش دیر رسیدم بازی زیاد طول کشید ،باید میرفتم دوش بگیرم اما میترسم معطل بشی
    گفت احتیاجی نیست عزیزم
    وای که وقتی گفت عزیزم باز قلبم تند تند زد . یه صدای لطیف و در عین حال شیطونی داشت که تمام وجودمو سرشار از اذت میکرد . در عین حال که یک عشوه ای تو صداش بود میشد به تخس بودنش پی برد
    گفتم پس بریم تاکسی بگیریم....
    حرفمو قطع کرد و گفت:نه کاوه جون بیا بریم جای دیگه .امروز تو با من بیا
    گفتم کجا؟
    بالبخند گفت :کسی نمیبینمون نترسیا
    باتعجب گفتم :باشه اما کجا؟
    باز با لبخند گفت همینجا .باغ ترقی
    گفتم :باغ ترقی؟آخه....
    باز حرفمو قطع کرد و گفت:آخه نداره بیادیگه
    رفتیم بطرف باغ . نمیدونم چی شد که یهو یک لحظه ، کمتر از یک ثانیه حس کردم که شاهرگ یکی بریده شد و خونش پاشید تو صورتم .با وحشت ایستادم
    لاله گفت:چی شد؟
    چشمامو بستم با تعجب به اطراف نگاه کردم و دوباره راه افتادم
    رسیدیم به باغ .رفتیم تو . لاله گفت بیابریم دم اون بید .بدون اینکه چیزی بگم باهاش رفتم .
    کنار بید که رسیدیم یهو دستمو گرفت و روبروم ایستاد . تو چشام خیره شد .
    زبونم بنداومده بود . چه چشمایی .دیوونهء‌این نگاه بودم .
    آهسته گفت:سردمه ، بغلم میکنی؟
    به آرومی دستمو بردم دور شونش و عین مجسمه ایستادم .
    با خنده ای ملیح گفت:ای خدای خرا نجاتم بده . میگم بغلم کن نمیفهمی؟
    بعد خودشو چسبوند بمن .
    معذب بودم .گفتم:لاله تو خواهر سعیدی . من قول دادم بهت دست نزنم
    سفت تر بغلم کرد و گفت:من خواهر سعیدم؟ خواهر رفیقت؟ یعنی به این چشم میبینیم ؟
    اومدم حرف بزنم ،سرش که روی سینم بودو آورد بالا و به چشمام خیره شد .
    نمیدونم ....نمیدونم من بوسیدمش یا اون ،فقط میدونم برای همیشه از اون دنیا دور شدم و کاوه ای که توی اون باغ بود کاوه ای که تا اونروز زنده بودو همونجا بخاک سپرد .
    گیج و منگ بودم چشمش که در حین بوسیدن ،خمار به چشمام دوخته شده بود داشت از هوش میبردم
    خواستم باز ببوسمش ،انگشتشو گذاشت روی لبم و گفت: وقتی سعیدو دندونشو شیکوندی چه حسی داشتی
    یهو بهش ماتم برد ،میدونست
    ادامه دارد.....

    پایان فصل ۱۱








    .... .... .... !


  6. #16
    مدیر بازنشسته
      Melody آواتار ها  

    تاریخ عضویت
    «اسفند ۸۹»
    محل سکونت
    پاییز .. :)
    کدوم فال؟
    فال حافظ
    نوشته ها
    5,588
    تشکر
    8,094
    تشکر شده
    9,848 بار در 2,868 ارسال
    Mention شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 611 تاپیک
    امتیاز این ماه
    0

    Re: رمان اسرار یک شکنجه گر

    اولین بوسه . اولین لمس ،اولین عطش . نه ،هرچی هست هوس نیست ،چون گذرا نیست .
    وقتی بند بند وجودت از علاقه لبریزه وقتی همه چیزو ،حتی خودتو گم میکنی و محو میشی دیگه چیزی بنام هوس موضوعیت نداره .
    سرش رو به بالا بود ودستش دور گردنم . دستهای من دور کمرش بود ،نمیدونم میخواستم جلوی اونو از افتادن بگیرم یا خودمو که انقدر سفت گرفته بودمش . ونگاهم که حتی برای لحظه ای از چشماش برداشته نمیشد . حتی صدای ضربان قلبمو میتونستم بشنوم .
    لحظه ای که آدم همه چیزو فراموش میکنه ،الالخصوص خودشو .پس هوس نبود ،نه اصلاًهوس نبود .
    وقتی سعیدو دندونشو شکستی چه احساسی داشتی؟
    خشکم زد ، خیره بهش نگاه کردم ، نمیدونستم چی بگم . صدای لاله بود ؟یاخودم از خودم این سوالو کرده بودم؟
    وقتی دیدم لاله سرم رو بطرف خودش میکشه تا باز ببوسم مطمئن شدم که صدای اون نبود . وحشت تمام وجودمو گرفت . انگار داشتم دیوونه میشدم .
    اما صدا خیلی شبیه صدای لاله بود . یعنی خیالاتی شدم ؟ باز لبهای گرمشو روی لبهام حس کردم .از هرطرف فکر به مغزم هجوم میاورد .
    نه ،این خواهر ،سعیده ،خواهر دوستت ،تو قول دادی،حتی اگه باهاش کتک کاری....
    −دهنش پر خون شد ،لذت نبردی؟
    باز با تعجب چشممو باز کردم و با ترس به لاله نگاه کردم .
    باچشمانی خمار توی چشمام خیره شده بود و میبوسیدم .
    − خوب شد زدیش ،خیلی پسته ،میخواد مارو از هم جدا کنه اون مرتضی هم همینطور .
    مثل جن زده ها پریدم عقب ،لاله با تعجب نگاهم کرد و گفت:چی شده؟
    گفتم:شنیدی؟
    پرسید :چیو؟کسی اومد؟
    گفتم:صدای خودتو . نه ...یعنی من فکر کردم صدای تو بود اما ....نشنیدی؟ صداش عین تو بود...گفت سعیدو زدی...
    هاج و واج نگاهم کرد و گفت:معلومه چت شده؟ من گفتم سعیدو زدم؟
    گفتم:نه ،من زدم اما فکر کردم تو میدونی و داری میگی...
    پرید وسط حرفم و گفت: یعنی چی ،سعیدو زدی؟
    دستپاچه شدم و گفتم : نه،ببین نزدم که ،بحثمون شد .
    بعد قیافهءمظلومی بخودم گرفتم و گفتم :اون هی زد تو سرم .
    با حالتی دلسوزانه گفت: سعید زد تو سرت؟‌آخی بمیرم . اون زورشو به تو میرسونه؟ عجب
    باز عین بچه های درمونده خودمو مظلوم نشون دادم و سرمو انداختم پایین و آهسته گفتم:فقط بخاطر تو هیچی نگفتم .
    گفت:آخی ،نازی ،بس که آقایی تو ،سعید ما هم دستش سنگینه نه؟
    همونطور که به زمین خیره شده بودم سرمو به علامت مثبت تکون دادم ،اما تو دلم گفتم:آره ارواح خیکش ، مث سگ کتک خورد .
    −اما نباید میزدیش ،اون برادرمه
    با تعجب سرمو بالا آوردم و به لاله خیره شدم
    اون هم با تعجب نگاهم کرد و گفت:بازچی شد ؟
    گفتم :من نزدمش
    دستمو گرفت و منو کشید طرف خودش و گفت:میدونم ،آخی بمیرم بد زده توسرت که ....
    گفتم:پس این صدای کیه؟
    با بیحوصلگی گفت:واااای کاوه!؟ نترس اینجا باغ خودمونه کسی نمیاد ،صدایی نیست . این باغ به اسم منه
    دیگه واقعاً داشتم از وحشت و تعجب شاخ درمیاوردم .پرسیدم:باغ تو؟باغ به اسم تو هستش؟
    سرشو بعلامت تأیید تکون داد و خواست تا ببوسم .
    باخودم گفتم:نکنه واقعاًمحکم کوبونده تو مخم !!؟ انگار راستی راستی دارم دیوونه میشم .لاله ؟باغ؟مگه میشه؟لاله و سعید تو فقر بزرگ شدن چجوری حالا با این وضوح میگه که این باغ مال منه؟
    احساس گرمایی شدید تمام بدنمو گرفته بود .لاله دستشو انداخت پشت سرم و موهامو گرفت . سرشو آورد بالا توچشام خیره شد و لبهاشو به لبهام نزدیک کرد . چشمامو بستم
    −خجالت نمیکشی؟منخواهر سعیدم
    مثل برق دومتر پریدم عقب و با ترس بهش خیره شدم و گفتم:چی داری میگی؟
    با نگاهی کلافه و عصبانی بهم گفت:من میرم خونه
    وسریع راهشو گرفت و رفت.دویدم پشت سرش و صداش کردم ،همونطور که داشت تند تند قدم میزد و از باغ میومد بیرون بلند گفت:نمیخوای بری پیش همون مرتضی و سعید؟ بعداًشاید همدیگه رو دیدیم
    گفتم هوا تاریک شده بذار همراهت بیام تا دم خونه
    باز همونطور که با عصبانیت قدم برمیداشت گفت:مطمئنی؟ میتونی بیای همراهم؟
    اومدم بگم آره که چشمم خورد به سعید و مرتضی که اونور خیابون با عصبانیت بهم خیره شده بودن .سرجام خشکم زد نمیدونستم چیکار باید بکنم . باخودم گفتم:یعنی مارو دیده؟اگه بپرسه توی اون باغ چیکار میکردی ،چی جوابشو بدم ؟
    مردد بودم برم بطرفشون یا نه ،به لاله نگاه کردم که داشت دور میشد . احساس سرگیجهءبدی داشتم . حال تهوع و دلشوره . نمیدونم ،،،نمیدونم چجوری وصفش کنم . صدای ترمز شدید یک ماشین رو شنیدم .همهمهءمردم و ......دیگه چیزی یادم نمیاد
    چشمامو باز کردم دیدم صبح شده و من هم توی رختخوابم بالای پشت بوم بدون پشه بند خوابیدم .
    نمیدونستم و یادم نمیومد چجوری تا خونه خودمو رسوندم و رفتم خوابیدم .
    تمام تنم درد میکرد . احساس خارش شدیدی روی پوست دستام داشتم . همونجور که تو رختخواب غلت میزدم باخودم گفتم :تنبلی کردی پشه بند نزدی حالا بکش،پشه ها به خدمتت رسیدن
    هرچه بیشتر دستمو میخاروندم سوزش و خارشش بیشتر میشد . دستمو از زیر پتو آوردم بیرون که ناگهان با وحشت متوجه شدم که بدستم خون خشک شده چسبیده .
    با ترس اینور و اونور دستمو نگاه کردم . انگار توی سطلی از خون شسته بودمش .میلرزیدم و با وحشت نگاه میکردم . انگار چند تار مو به دستم چسبیده بود .تارموی روشن . عین موی لاله
    یک کوفتگی توی تنم حس میکردم که برام خیلی عجیب بود ،تمام تنم درد میکرد ،انگار تمام استخونام شکسته بود .اما این دستها .این دستها چراخونی شده؟

    دستهامو مشت کردم سریع رفتم تو اتاقم و حوله رو برداشتم و رفتم حموم .

    آب باز کردم رفتم زیر دوش و با عربده ای از زیر دوش پریدم بیرون .

    نفسم انگار بند اومده بود . از بس که آب یخ بود . مثل سگ شروع کردم به لرزیدن و با حالتی تأسفبار به دوشی که آب سرد ازش میریخت نگاه کردم . تودلم گفتم:تف به این شانس ،اصلاًیادم نبود آبگرمکن خاموشه .

    بالرز دستامو بردم زیر دوش .عجیب بود انگار جیگر گوسفند دارم میشورم . مدام از دستم همراه با آب خون میریخت . باتعجب و ترس دستامو بهم میمالیدم و به خونی که مدام با آب به چاه حموم میریخت نگاه میکردم .

    دیگه لرزشم بیشتر از ترس بود نه سردی آب . شامپوی خمره ای زرد تخم مرغی رو برداشتم .در سیاهشو باز کردم و به اندازهءیک مشت ریختم روی سرم و حسابی چنگ زدم . وبعد یکهو پریدم زیر دوش و نفس نفس زنان و لرز لرزون خودمو شستم و شیر آب رو بستم و حوله رو دور خودم پیچیدم و از حموم اومدم بیرون .

    دیگه کلاًخستگی و خواب و کوفتگیم از بین رفته بود و تنها حسی که داشتم ترس بود.ترس از چیزی که حتی دلیلشو نمیدونستم . درحالی که لباسمو میپوشیدم باخودم میگفتم : دیشب چی شد؟ چرا هیچی یادم نمیاد؟ آخرین چیزی که به یادم میاد همون نگاه خشمگین سعید و مرتضی و دور شدن لاله هستش . چجوری اومدم خونه؟ دستام چرا خونیه؟ موی لاله تو دستم چیکار میکنه؟

    رفتم توی حیاط و دروباز کردم و وارد کوچه شدم .

    حالت عجیبی داشتم ،یه حالت بخصوص .انگار میدونستم چی شده اما نمیخواستم بیاد بیارم . یک آن نگاه لاله رو مجسم کردم . اخم سعید با اون لب ورم کردش . نگاه پر خشم مرتضی و صدای ترمز .....صدای ترمز...صدای ترمز یک ماشین بود ،آره .

    تازه یادم اومد . صدای ترمز ماشینی که کنار لاله ایستاد .دوباره صحنه های روز قبل جلوم عین فیلم ،زنده شد .

    من داشتم به چهرهءعصبانیه سعید و مرتضی نگاه میکردم ،بعد برگشتم و به لاله نگاه کردم که داشت ازم دور میشد . صداش هنوز تو گوشم بود که میگفت:مطمئنی؟میتونی بیای همراهم؟

    ماشینی کنارش ترمز زد و ایستاد . مردی قوی جسته از ماشین اومد پایین . لاله ایستاد و باهاش حرف زد .

    یواش یواش داشت همه چیز یادم میومد . درسته . یادمه ایستاده بودم و به اونا ماتم برده بود . حس کردم از بینیم داره خون میاد ،اما توجه نکردم همینطور بهشون خیره شده بودم .میخواستم برم جلو ببینم طرف کیه .

    قدمزنان رفتم جلو . هرچه نزدیکتر شدم احساس میکردم بیشتر سرم گیج میره ،بازهم جلوتر رفتم ،نه، انگار اشتباه میکردم ،انگار لاله نبود .نمیدونم چرا انقدر شک کرده بودم . داخل ماشین انگار یه دختر نشسته بود از روسری سفیدش فهمیدم . اما نمیدونستم کیه .

    اومدم برم جلو که حس کردم یکی از پشت شونمو گرفت . با تعجب برگشتم و دیدم سعیده و مرتضی هم پشتش ایستاده . نمیدونستم چیکار کنم ،مردد بودم . سعید با لبخندی نفرت انگیز گفت:حالا فهمیدی چرا ازت بدم میاد .

    باتعجب بهش نگاه کردم ،ادامه داد :میخوای بدونی کیه؟

    آهسته گفتم :کیه؟








    .... .... .... !


  7. #17
    مدیر بازنشسته
      Melody آواتار ها  

    تاریخ عضویت
    «اسفند ۸۹»
    محل سکونت
    پاییز .. :)
    کدوم فال؟
    فال حافظ
    نوشته ها
    5,588
    تشکر
    8,094
    تشکر شده
    9,848 بار در 2,868 ارسال
    Mention شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 611 تاپیک
    امتیاز این ماه
    0

    Re: رمان اسرار یک شکنجه گر

    قبل از سعید مرتضی گفت:خواستگارشه

    انگار برق گرفتم با تعجب گفتم:خواستگار؟

    سعید گفت:آره خواستگاره،اونم از نوع خرپولش . وجود داری نذاری بدستشون برسه؟

    بدون اینکه جواب بدم برگشتم تا ببینم لاله چیکار میکنه . لاله داشت سوار ماشین مرد میشد ،مرد در عقب ماشینو باز کرد و لاله سوار شد .اما....اما...

    با تعجب برگشتم و به سعید گفتم :این که لاله نیست ،این مانتوش قهوه ایه

    سعید خونسرد گفت:چی میگی تو !!؟؟خودشه.

    باعصبانیت گفتم :تو الاغ بی غیرت پس چیکاره ای ،میذاری این مرتیکه لاله رو سوار ماشینش کنه.

    مرتضی پرید وسط و گفت:تو بی غیرتی نه این ،میدونی یارو چیکارس؟میدونی هیچکس نمیتونه جلوش وایسه؟

    حس کردم سرم از درد داره منفجر میشه. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: کجا بردش ؟سعید،یه کاری بکن،بیا بریم....

    سعید باز با خونسردی گفت:از دماغت داره خون میاد ،چت شده؟

    بانفرت نگاهش کردم . همزمان ،سعید و مرتضی لبخند زدند . انگار از عذاب من لذت میبرد ،حتی اگه به قیمت بی غیرتیش و بلند کردن لاله تموم میشد . نمیدونم ماکه انقدر باهم رفیق بودیم سرچی انقدر از من متنفر شده بود .

    دنیا داشت دور سرم میچرخید انگار تب کرده بودم ،چشمم سیاهی رفت ....دیگه هیچی یادم نمیومد .

    −−−−−−

    توی خیابونمون راه میرفتم و باخودم کلنجار میرفتم تا یادم بیاد چه اتفاقی روز گذشته افتاده . انگار اصلاًتو این عالم نبودم . نمیدونستم اصلاً به کدوم سمت دارم میرم که ضربهءمحکمی منو به خودم آورد . وحشت زده برگشتم .

    شاهرخ بود دوست قدیمیم که باهاش خاطرات فراوونی داشتم .

    ناخداگاه بلند گفتم :کشتمش

    شاهرخ با لبخند گفت:کیو کشتی ؟شیپیشاتو؟

    تازه بخودم اومدم و گفتم :چیه ،چی شده؟

    باز خندید و گفت:یکی باید از تو بپرسه چی شده ،حالا کجا داری همینجوری واسه خودت هاج و واج میری؟

    گفتم:باید برم دم خونهءسعید

    دستشو انداخت شونمو گرفت و گفت:اگه سعیدو میخوای باید بریم دم باغ ،بیا از اینور بریم.همینطور که به سمت باغ میرفتیم گفتم:دم باغ چیکار میکنه؟

    سرشو با تأسف تکون داد و گفت:نشنیدی مگه:دوتا جسد زن و مرد گیرآوردن توی باغ ،تیکه تیکه شدن .جمعیتی ریخته دم باغ که نگو . دارن میگردن ببینن بازهم جسدی پیدا میشه یانه

    باتعجب گفتم:جسد؟توی باغ؟

    به علامت تأیید سرشو تکون داد و گفت:آره ، واه واه ،اما نمیدونی ،معلومه بد شکنجشون دادن ،چشای مرده رو از کاسه دراوردن ،هرکی بوده بد کینه ای داشته

    باز پرسیدم:آشنا هستن؟

    سرشو باز تکون داد و گفت:نه کسی نمیشناسشون .

    دم باغ ترقی جمعیت زیادی جمع شده بودن ،من و شاهرخ نزدیکتر نزدیکتر میشدیم .

    لابلای جمعیت سعید و مرتضی رو دیدم . اوناهم تا چشمشون بمن افتاد لبخند زدن و بهم خیره شدن . نفسم داشت بند میومد .نمیدونم چرا انقدر قلبم تندتند میزد؟

    چند متر عقبتر از سعید و مرتضی ،لاله رو دیدم که با نگاهی پراز غم به من داشت نگاه میکرد . چادر سفیدش با گل بوته های ریز درباد به موج افتاده بود . چادرشو کشید جلو و پشتشو کرد به من.
    کلاس پنجم ابتدایی ،امتحانات ثلث دوم رو داشتیم میدادیم .چند کلاس رو توی راهرو آورده بودن و روی نیمکتهایی که به ردیف توی سالن چیده بودن نشونده بودن .
    هر نیمکتی سه نفر روش مینشستن و موقع امتحان که میشد نفر وسط میرفت پایین و برگهءامتحانو میذاشت روی نیمکت و دونفری که اینور و اونور نیمکت بودن باید کیفشونو میذاشتن وسط میز که از هم تقلب نکنن . اون نفر وسط هم به هیچ عنوان حق نداشت سر بجنبونه و بالا بیاد و هرگونه نگاهی به پایین از طرف دوتاشاگردی که سمت چپ و راست نیمکت نشسته بودن حکم تقلب و در نهایت کتکی مفصل داشت .
    من اونروز باید پایین میرفتم . امتحان ریاضی بود و شوخی بردارهم نبود .
    چیزی که برام عجیب بوده و هنوز هم گاهی میبرم تو فکر کت شلوار طوسی و یا خاکستری معلمهای ریاضی و علوم بود .انگار همشون از یه طایفه بودن . کت و شلوار خاکستری یا طوسی که اکثراًآرنجشون گچی بود .موهای جوگندمی و چهره ای عبوس ولاغر که اونارو از معلمهای دیگه متمایز میکرد .
    حتی سبک کتک زدنشون هم با معلمای دیگه فرق داشت .انگار دردش بیشتر بود . شاید سر همین بود که سرکلاسشون چنان سکوتی حاکم میشد که حتی صدای بال پشه رو میشد شنید.
    بله همونطور که عرض کردم ،من چون وسط نشسته مجبور بودم برم پایین و فقط و فقط و فقط سرم توی برگهءامتحانی باشه و تا معلم نگفته بالا نیام . از طرفی شاگردای کلاسهای مختلف رو باهم قاطی کرده بودن که کسی دیگری رو نشناسه.
    روی زانو نشستم و منتظر شدم که برگهءامتحانی رو بگیرم و شروع کنم . حس کردم دستی روی شونه هام خورد . همونطور که عین بچه های مؤدب به پایین نگاه میکردم دستمو بردم بالا که برگه رو بگیرم . برگه رو توی دستم احساس کردم ،گرفتمش و خواستم شروع کنم که دیدم روش نوشته:اسمتو ننویس برگمونو عوض کنیم .برگهءامتحانی نبود .
    باتعجب برگشتم ببینم کیه ،که هموندست سفت شونمو گرفت و صدای یک شاگردی بالهجهءغلیظ آذری گفت:شرشو برنجردون اولاخ. میجیرنمونها.
    هنوز در تعجب بودم آهسته و باحالتی عصبانی گفتم:ازاین غلطا نکن .خودت بشین بنویس تنبل خان .
    اون هم آهسته گفت:نَمدی؟ باشی نده وله حیساب من و تو بیرون مدریسس ها.
    گفتم:مثلاًچه غلطی میخوای بکنی ان آقا؟
    گفت:حالا واسا برون تا بهت بجم ،منو انجوری نبین من....
    خفه شووووو
    صدای داد معلم بود ،پسره سکوت کرد و من هم از هولم برگه ای که این پسره داده بودو مچاله کردم که قایم کنم .
    برگه ها توزیع شد و شروع کردیم به نوشتن . من که هنوز از دست پسره شاکی بودم از لجم اول از همه اسممو نوشتم و شروع کردم .
    بیست دقیقه ای از امتحان نگذشته بود که دیدم دستی آهسته به شونم خورد و صدایی اومد :پیشت،پیشت
    فهمیدم خودشه ،آهسته زیر لب گفتم:زهر مار
    آهسته گفت نَمدی؟ها؟نمدی؟
    جواب ندادم و باعصبانیت به نوشتنم ادامه دادم
    گفت:خیلی خوب ،بی توخمم نده ،حالا من مدونم و تو
    محلش نذاشتم و ادامه دادم
    یهو حس کردم کمی به سمت چپ خودش که میشد سمت راست من منعطف شد و صدای زیر ناله مانندی ازباسنش بیرون اومد .
    هنوز چند ثانیه نگذشته بود که من عین مرغ سرکنده به بال بال زدن افتادم و با برگهءامتحانی سعی میکردم بوی متعفن تخم مرغ پختهءگندیده رو از خودم دور کنم . دماغمو سفت چسبیده بودم و هی باد میزدم .
    البته با اون آت وآشغالایی که اون زمان میخوردیم ،مثل ساندویچ کالباس سیر دار و ساندویچ تخم مغ و پیراشکی و کوفت و زهرمار ،چنین بویی طبیعی بود که از یکی خارج بشه.
    یهو دیگه حس کردم طاقتم تموم شده .احساس خفگی و سوزش چشم میکردم . مثل شصت تیر پریدم بیرون و خودمو عین گرمازده ها باد زدم .
    صدای بلند معلممونو شنیدم که عربده زنان گفت:کاوه چه غلطی میکنی؟
    همونجور که دماغمو گرفته بودم پسره رو نشون دادم . معلممون که آماده شده بود یه کتک مفصلی بهم بزنه با قدمهای بلند اومد بطرفم . هنوز چند قدمیم نرسیده بود یهو چهرش بهم ریخت و با اخم و حالتی دگرگون ایستاد سرجاش .
    همچی که ایستاد کل بچه هایی که دور و برم بودن هجوم بردن یه گوشه ای که از بوی گند خودشونو خلاص کنن . معلم که از قبل هم شاکی تر بود به معلمای دیگه که مثل خودش ناظر بودن گفت:این قسمت همه ورقه هاشون باطله .بعدرو کرد به من و پسره و گفت:زود دنبال من بیاین دفتر.
    هنوز پامون به دفتر نرسیده بود که با چک و لگد افتاد به جونمون ،من بدبخت هرچی گفتم :آقا این .....
    مگه میذاشت حرف بزنیم .
    خلاصه بعداز یه کتک مفصل هردومونو فرستاد بیرون و گفت :برید کره خرا از مدرسه بیرون .فردا با ولی تون بیاید .
    آش و لاش از مدرسه زدیم بیرون .با عصبانیت رفتم یقهءپسررو از پشت گرفتم . برگشت و خیلی خونسرد گفت:چاکرم ،شاروخ هستم ،ایسمیت چیه؟
    هم بهت زده بودم و هم عصبانی ،هولش دادم و گفتم:کره الاغ کثافت ،حالا دلت خنک شد؟
    خنده کنان گفت:بابا ثولثی دومه ،ایمتحان نهایی نیست چه
    لگدی نثارش کردم و گفتم:نیست که نیست یابو ،تو تنبلی چرا دیگه واسه دیگران دردسر درست میکنی؟
    لگد من همان و غلطیدن و کتک کاری ما تو خاک و خل همان . انقدر همدیگرو زدیم که نفسمون بالا نمیومد . از بدشانسیمون کسی نبود که جدامون کنه . هن و هن کنون از هم جدا شدیم و هرکدوم به یک گوشه ای تکیه دادیم .
    هنوز اعصابم خورد بود . دستمو به پهلوم گرفته بودم و نفس نفس میزدم . اونم دولا شده بود تا نفس تازه کنه . یهو گفت:نَقُفتی ایسمیت چیه؟
    بعداز اینهمه کتک کاری هنوز میخواست بدونه اسمم چیه .خندم گرفت و گفتم کاوه
    دستشو دراز کرد و گفت:شاروخ
    از اونجا بود که دوستی من وشاهرخ شروع شد
    −−−−−−
    شاهرخ رو از کلاس پنجم ابتدایی میشناختم و دوستیمون از همونزمان شروع شد و ادامه پیدا کرد . برعکس من ،شاهرخ باهمه آشنا بود وچون یه آدم بخصوصی بود همه،از پیر و جوون میشناختنش .
    بعداز سالها که از آشناییمون میگذشت ،اون هنوز همون آدم شوخ و سمجی بود که روز اول دیده بودمش .
    هیچکس جدی نمیگرفتش و هیچکس باورش نداشت اما به جرأت میتونم بگم که تا همین امروز کسی رو باهوشتر و زرنگتر از شاهرخ ندیدم و نشناختم . از همون سال پنجم که بهترین نمره رو در ثلث سوم آورد و هاج و واجم کرد اینو فهمیدم که پشت چهرهءشوخش ،خیلی عاقل و زرنگه و شخصیت خیلی محکمی داره.
    انگار خودشم دوست داشت که دیگران جدی نگیرنش . نمیدونم چرا اما هرچی بود که انگار اینجوری راحت تر بود .
    قیافش دقیقاًعین کاریکاتور سیلوستراستالون بود . چونه ای درازتر از اون و کله ای پختر . سرهمین بهش میگفتن راکی ترکه .
    پدرش که از خودش بامزه تر بود . هروقت میرفتم در خونشون و اف افو میزدم پشت آی فون میگفت:الو،بلی؟میگفتم سلام آقا سلماسی ،شاهرخ خونه هست
    میگفت:شوما از کجا تماس میجیرین ؟با اینکه صدبار اینو ازش شنیده بودم باز خودمو کنترل میکردم که نخندم و میگفتم :از دم در قربان .
    میگفت:هاااا الان میاد
    خود شاهرخ میگفت ،پیدرم عادت داری اف افو چه برمیداره میجه الو . میترسم تیلیفون دار چه شدیم ،وگتی یچی زنج زد قوشی رو ورداره بجه ،کیه؟
    اما پدرش هم عین خودش خیلی تیزهوش بود . حداقل در بساز بفروشی که لنگه نداشت و روز بروز وضعشون بهتر و بهتر میشد . اما همیشه سوار پیکان قراضه میشد و لباسای کهنه میپوشید ولی انصافاً به شاهرخ و کل خانواده خوب میرسید.
    شاهرخ همزمان که من و لاله باهم دوست شدیم ،با دختری بنام شهلا دوست شد .
    شهلا دختری بود که با یک نفر بند نمیشد . توهر خیابونی با یه پسری رابطه داشت .ولی عین کفتر جلد باز برمیگشت پیش شاهرخ و بقول خودش عشق اول و آخرش راکی ترکه بود .
    خود شاهرخ میگفت:این پتیاره جایی نیست چه اثر انقُشت نذاشته باشه .صد دفه خودم موچشو جرفتم چه با این و اون میلاسه اشّک .
    میگفتیم خوب ولش کن اما در جواب میگفت:پدرسجو نمیشه ولش کنم
    میگفتیم چرا آخه؟
    میگفت: نمیشه دیجه .من چه نمخوام باهاش ایزدیواج کنم ،عیشگ و حاله دیجه ،واسه من چه فرگی میکنه با چی هست باچی نیست
    −−−−−−−−








    .... .... .... !


  8. #18
    مدیر بازنشسته
      Melody آواتار ها  

    تاریخ عضویت
    «اسفند ۸۹»
    محل سکونت
    پاییز .. :)
    کدوم فال؟
    فال حافظ
    نوشته ها
    5,588
    تشکر
    8,094
    تشکر شده
    9,848 بار در 2,868 ارسال
    Mention شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 611 تاپیک
    امتیاز این ماه
    0

    Re: رمان اسرار یک شکنجه گر

    دم باغ ایستاده بودیم .
    سعید و مرتضی با نفرت از دور به من و شاهرخ خیره شده بودن و لبخندی تمسخرآمیز بر لب داشتند. نمیتونستم جلو برم همینجور بهشون خیره بودم و نگاه میکردم .
    همهمه ای بلند شد ،انگار یک جسد دیگه هم پیدا کرده بودن .همه رفتن جلوی در باغ ترقی .تا ببینن چه خبره .
    لاله هم برگشت و باز با اخم چادر گلدارشو کشید جلو و بطرف در باغ رفت .
    نمیدونستم چیکار کنم . یهو دست شاهرخ رو روی شونم حس کردم . بعد صداش آهسته تو گوشم پیچید که گفت:این لاله چرا این شچلیه؟ انگارچه انداختنش تو ماشون رخت شویی
    باتعجب نگاهش کردم . شونشو انداخت بالا و گفت:بدیت نیاداااا، آما خیلی ایفتیضاح شده
    با عصبانیت گفتم :سرت بکار خودت و شهلا باشه
    خندید و گفت:اوا گوربان سنه ،چرا عصبانه میشی ؟ گیرت و عیشگ کورت چرده
    اما تو دلم حس میکردم که راست میگه. نمیدونم چرا لاله اون زیبایی و جذابیت قبل رو نداشت ، انگار اصلاًچهرش عوض شده بود . چشماش طرز نگاهش ،حتی حرکاتش هم برام غریب بود
    باز گفتم ،حرف نزن بابا
    گفت: چیرا دستات داره خون میاد . به جایی خورده؟
    با وحشت بدستام نگاه کردم ،عجیب بود ، عجیب . هنوز خونی بود و تارهای مو بهش چسبیده بود .عین موهای لاله
    ترسیدم و گفتم:اینجا باش الان میام . زود میام همینجا باش
    دویدم بطرف خونه تا باز دستامو بشورم . نمیدونستم چرا این خون لعنتی از دستم پاک نمیشه . با وحشت میدویدم و تو سرم هزار جور فکر میچرخید . سریع رفتم توی خونه و شلنگ آبو باز کردم و دستمو بردم زیرش که بشورم . هرچی میشستم باز آب سرخ رنگ بود که میریخت توی باغچه . محکم دستمو بهم میمالیدم تا خون پاک بشه
    رفته رفته دیدم که دیگه خون آبه ای نمیاد . دستمو باز کردم و دیدم تمیز شده .
    نمیدونستم چی شده ، یا انگار نمیخواستم بدونم چی شده . گیج و ویج رفتم در حیاط رو باز کنم که برم پیش شاهرخ و ببینم چه اتفاقی توی باغ ترقی افتاده . درو که باز کردم دیدم لاله روبروی در ایستاده با همون لبخند و همون چشمای جذابی که ازش دیده بودم .
    سرجام میخکوب شدم . جاخورده بودم و نمیدونستم چیکار باید بکنم . همینطور با تعجب بهش نگاه میکردم . عجیب بود . خیلی عجیب بود . با اون لاله ای که دم باغ دیدم زمین تا آسمون فرق میکرد .
    نمیدونم این چه حس مرموزی بود ؟یه حسی که ...نه ،حس غریبی نبود،بلکه برعکس یه حسی بود که توی تک تک سلولای بدنم رخنه کرده بود .اما باز هم حسی عجیب بود .
    وقتی با لاله تنها میموندم و تنها میدیدمش ،یک شکوه خاصی داشت اما نمیدونم چرا توی جمع میدیدمش کلا حس میکردم یه آدم دیگه ایه
    جلوی در، محو چشماش شده بودم و پلک نمیزدم . انگار زمین و زمان از حرکت ایستاده بود .باز برق چشاش همهءوجودمو گرفته بود .تقلا کردم که بزور هم شده چیزی بگم .
    باصدایی لرزون گفتم :اینجا ...؟
    گفت:آره ، اومدم ببرمت تو باغمون
    −باغتون؟
    − آره دیگه ،دیشب بهت گفتم که
    توی دلم گفتم:این چه دروغیه که داره میگه ؟آخه چه لزومی داره که ادعا کنه باغ داره ؟
    دستمو آهسته گرفت ،قلبم داشت از حرکت می ایستاد ،با ترس دستمو کشیدم و گفتم :چیکار میکنی؟
    یهو اخم کرد و گفت:چیکار کردم مگه؟
    گفتم :یکی ببینه زشته
    انگار خیلی دلخور شده بود ،با اخم گفت:تا کی همش میخوای فکر دوست و دروهمسایه و اینو اون باشی؟
    گفتم:دوست؟کدوم دوست؟ سعید برادرته ،من بهش قول دادم که تا وقتی ازدواج نکردیم بهت نزدیک نشم و بی اجازش باهات حرف نزنم
    بلند گفت:تو غلط کردی قول دادی
    جا خوردم از حرفش .خیره شدم به چهرهءعصبانیش
    ادامه داد :تو عاشق من بودی یا سعید؟کی به تو گفته اجازهءمن دست اونه؟
    گفتم ،خوب من تورو بوسیلهءسعید شناختم برای احترام هم که شده .....
    حرفمو قطع کرد وگفت:منو با اون شناختی ؟بوسیلهءاون؟ قولتو به اون دادی؟‌
    نمیدونستم چی بگم ، گیج بودم ،اصلاًانتظارشو نداشتم که تو اون موقعیت ببینمش و همچین مسئله ای پیش بیاد . مثل خنگا همینجور محو تماشاش شدم و حرف نمیزدم .
    صدای بلند شاهرخ به گوش رسید که داد میزد :اچبر ،اچبر
    سرمو برگردوندم دیدم شاهرخ سرخیابون داره یکی رو صدا میکنه
    دوباره برگشتم دیدم لاله چادرشو داره میاره روی پیشونیش . نگاهی ملامت آمیز کرد و گفت:برو ،برو پیش همونا ،تا وقتی با اونایی دستت اینجوری پر از خونه
    انگار برق گرفته باشم ،وحشتزده به دستام نگاه کردم ،پر از خون بود .گفتم:تو ،تو از کجا ....؟
    نفسم داشت بند میومد ،باعجله رفتم طرفش،بدون توجه گفت:خوب دیگه ،از اینجا راهمون از هم جدا میشه ،توبرو دنبال سعید و مرتضی و رفیقات
    انگار هر لحظه با پتک محکم ومحکمتر تو سرم میکوبیدن . نمیدونستم به چی فکر کنم ،به دستام که مدام خون میومد؟به لاله ؟به جداییش ؟
    باصدایی که انگار از ته چاه بیرون میومد گفتم:میخوای ولم کنی؟
    لبخندی زد و نگاهم کرد و گفت:نه،این تویی که خیلی وقته که منو ول کردی .بفکر قولت به سعید باش
    دستپاچه بودم ،ترسیده بودم .گفتم آخه تو که میدونی ،من نمیتونم .....
    هیچی نگفت ،دور شد ،دورشد یا ....شاید هم من دور شدم ،فقط میدونم که لحظه ای نگذشت که از برابرم ناپدید شده بود .
    −اچبر؟اچبر
    صدای شاهرخ بود .برگشتم و دیدم داره به طرفم میاد .چند قدم نرسیده به من گفت:کاوه ؟اچبر رو ندیدی؟
    با بیحوصلگی گفتم:نه ،من چمیدونم اکبر کیه
    چشاشو گرد کرد و با تعجب گفت:پی؟اچبرو نمیشناسه؟ پیسر حاج ایگبال دیجه.
    گفتم:مشکل دوتا شد ،حاج اقبال کیه دیگه ؟
    گفت:همون چه تو آتشنشانه کار میکنه .شوهر خواهر آگا مظفر
    باز گفتم :آقا مظفر کیه
    سرشو تکون داد و گفت:تو نمیشناسیش
    باعصبانیت گفتم:خوب من که همون اول گفتم نمیشناسمش
    باز سرشو تکون داد و گفت:حالا
    با اخم گفتم :کوفتو حالا .
    انگار یهو چیزی یادش اومده باشه ،نفس عمیقی کشید و گفت: آخه یه جای مخفی تو باگ جیر آوردن ،میجن زیر زمینه ،قُفتم به اچبر بجیم پیدرشو خبر کنه بیاد بره تو
    گفتم :اون که میگی آتش نشانی کار میکنه ،چه ربطی به زیر زمین داره؟ خوب یکی رو بفرستن بره اون زیر ببینه چه خبره
    سرشو به علامت نفی تکون داد و گفت:نه،هیچ چس ،حتی پولیس هم خایی نمکنه بره .میجن شاید گاتل هنوز اونجا باشه یا بمب ممب قُذاشته باشه .
    شاید اگه در شرایط دیگه ای این حرفا رو میزد برام جالب بود ولی تو اون لحظه همش فکر لاله بودم ،گفتم:خیله خوب من میرم دستامو بشورم ،بعدشم میرم یه ساندویچی بخورم ،میای توام یا میخوای هنوز دنبال اکبر بگردی؟
    باتعجب گفت: نمیای بریم طرف باگ؟
    گفتم نه ،اصلا حوصلشو ندارم ،میای یا نه ؟
    گفت:میام ،آما بیذار اول بریم طرف باگ ببینیم چه خبره بعد باهم مریم
    با بیمیلی گفتم:باشه بذار پس من برم دستامو بشورم زود میام
    گفت: ولش کن دستتو بذار اونجا بیشور دیجه
    گفتم آخه ببین خونی ......
    باتعجب به دستم خیره شدم . شاهرخ هم با تعجب به من و دستم نگاه کرد و گفت:چی
    نه اثری از زخم روش بود و نه خون .همینجوری ماتم برده بود به دستم
    شاهرخ که انگار فکر کرده بود سرکار گذاشتمش گفت:توهم گاتی داریا ،راستی ،یه سیقار داری؟
    در حالی که هنوز با تعجب به دستام خیره بودم سرمو بعلامت مثبت تکون دادم
    گفت:پس در بیار بچشیم ،من چه از صبح نچشیدم ،دیجه دستم بی مگزم نمیرسه
    پاکتو جلوش گرفتم تا سیگار برداره
    این اصطلاح ،دستم به مغزم نمیرسه، که همیشه شاهرخ میگفتش به این معنی بود که ،گیجم وهروقت اینو میگفت من کلی میخندیدم امااون لحظه هنوز درگیر فکر لاله بودم .یجورای تو ذهنم باهاش بگو مگو میکردم و تا حدی هم شاکی بودم و هم میترسیدم که نکنه واقعاًترکم کنه . باید هرجوری بود میدیدمش .
    − تو این نواره رو نداری؟
    بخودم اومد و به شاهرخ گفتم :کدوم نوار
    −همون چه اوندفهیی قوش میدادی دیجه ،مایچل چی بود
    −مایکل جکسون؟
    − نه باباب مایچل جکسونو چه میشناسم ،اون یچی ، چی بود ایسمیش؟....جا ....آهان جرج ،جرج مایچل
    بعد نگاهی کرد و گفت:ایسمیشو درست قفتم ؟جرج بود دیجه نه؟
    لبخندی زدم و گفتم:آره درست گفتی .اون گُرگه که تو باهاش مشکل داری
    یهو دستشو انداخت دور گردنمو خندید و گفت:آخ گوربان سنه ،هر دوشون یجورایی جرجن ،هم اون جرج هم این جرج ،منم با هیش چس موشجیل ندارم .
    وقتی شاهرخ خودشو میزد به کوچه علی چپ و خنگ بازی در میاورد یه کاسه ای زیر نیم کاسش بود .چون تیزهوشیش به حدی بود که مو رو از ماست میکشید و وقتی اینجوری گیج بازی درمیاورد میفهمیدم یه نقشه ای تو سرشه .
    نزدیک سرخیابون بودیم دیدم راهشو کج کرد و بجایی بطرف سر پایینی و ضلع جنوبی باغ بره مستقیم داره میره بطرف دیوار سمت شرق باغ
    گفتم :کجا میری ؟
    با عجله گفت :بیا من یه لحظه اینجا بیشاشم بعد میریم
    با تعجب و درحالیکه اخم کرده بودم گفتم :خیر سرت ،خوب دم در میگفتی میبردمت تو ،مگه تو سگی که بیخ دیوار میشاشی ؟کجا ...شاهرخ؟
    بدون اعتنا به حرفای من رفت دم دیوار باغ اما بجایی که کارشو کنه اینور و اونورو نگاه کرد و یکهو ایستاد.
    رفتم نزدیکش و گفتم:زود باش دیگه خیر سرت کن بریم ،الان میبیننمونا
    اما اون همونجور به یک نقطه خیره بود .
    رفتم نزدیکتر و گفتم ،شاهرخ ؟
    آهسته گفت:اون عیشگ تو نیست؟ چیرا خودشه .لالس
    برگشتم دیدم دورتر از ما لاله با یک پسر دیگه دم دیوار باغ داره حرف میزنه .
    برق از چشمام پریده بود . چطور به این سرعت ..... این کیه .
    شوکه شده بودم و سرجام میخکوب . هزارجورفکر تو سرم باسرعت نور میگذشت ،صدای آروم شاهرخ رو شنیدم که میگفت:آما بازم میجم ،این اونگدرها هم زیبا نیست چه میجی
    خیره و حیرون به لاله و پسره نگاه میکردم .حسی مثل نفرت مثل جنون تو وجودم بود . انگار قلبم داشت از حرکت می ایستاد . تودلم گفتم:محاله ،محاله بذارم دست کسی بهت برسه ،محاله
    نمیدونم وقتی یه دختر ،کسی که عاشقشه رو با دختر دیگه میبینه ،یا وقتی یه پسر کسی رو که عاشقشه با یه پسر دیگه میبینه چه حالی میشه.

    تعصب؟غیرت؟ترس ؟غم؟نفرت؟ شاید هم همهءاینا .تعصب نسبت به چی؟نسبت به کی؟نسبت به کسی که مال خودت میدونی ،حتی اگر خودطرف نخواد .بدون توجه به احساس و خواست طرف مقابل .

    غیرت نسبت به کی؟برای چی؟ باز هم به همون دلی .مالکیت ،خودخواهی .برای کسی که ارزششو نداره ،برای توهم برای خیال .

    ترس برای چی؟ برای فروریختن کوه خیال و توهم .برای از دست دادن همهءرویاها و خیالها.

    غم؟غم که نه ،جوری تحقیر شدن ،فروریختن .

    نفرت ،نفرت،نفرت .آخ که این نفرت حس غریبیه .برادر دوقولوی عشق همون نفرته ،نفرت. وقتی تمام احساساتی که فکرمیکنیم عشقه، به بن بست میخوره نفرت چهرهءخودشو نشون میده .

    تمام این احساسات که جمع بشن میشه حسادت . حسادت نقطهءاوج این احساساته .

    حسادت فقط در داشتن و نداشتن چیزی و به بود و نبود کسی خلاصه نمیشه . زمانی که کوه آرزوها و رویاها و خیالها و وهم ها فرو بریزه و عظمتی که در برابر چشمات بوده خرد بشه .زمانی که خودت رو محق بدونی دیگه حسادت روشو نشون میده .

    وقتی عظمت و شکوه طرف مقابل از بین رفت و خرد شد ،دیگه همه جلوی چشمات خرد میشن ،همه نفرت انگیز میشن ، همه بی ارزش میشن وهمه باید نابود بشن .

    دستهام سوزن سوزن میشد .انگار خواب رفته باشه .احساس میکردم سرم داره منفجر میشه ،گوشم سوت میکشید و عین مجسمه به لاله و پسره خیره شده بودم .

    پسره قیافش خیلی عجیب بود ،حتی قیافهءآدمای عاشق رو هم نداشت ،شایدهم داشت و من تو اون وضعیت نمیتونستم چیزی تو قیافش ببینم .

    لاله هم قیافش مثل همیشه نبود . چرا؟ یعنی به این زودی نفرت دروجودم رخنه کرده بود که قیافهءلاله هم برام زیبایی قبل رو نداشت؟ مهم نبود ،دیگه اصلا برام مهم نبود ،فقط به انتقام فکر میکردم ،فقط و فقط به انتقام فکر میکردم تا تلافی سالها عاشقی رو ازش بگیرم .

    − چی میخوای بچه جون مگه نمیبینی مغازه بسّس؟برو گمشو بیرون

    یک آن چهرهء هوشنگ ساندویچی اومد جلوی چشمم،کسی که سالها پیش به طرز فجیعی کشته شده بود .

    خودمو دیدم که عین بچه مظلوم گفتم:آقا میشه برم دستشویی؟ داره میریزه

    اخم کرد .اما تو چشاش ترس بود ،دستپاچه و کلافه گفت: ای بر خرمگس معرکه لعنت .برو بچه بدو برو زود خیر سرت کن و بعدشم بزن به چاک

    سرمو انداختم پایین و آهسته گفتم چشم آقا

    باز با کلافگی گفت:برو دیگه تن لش زود باش . بعد پشت سرم رفت و دم در ایستاد و با کلافگی وترس اینور و اونورو نگاه کرد .

    رفتم طرف دستشویی که کنار پستو بود . از پشت پرده ای که جلوی در پستو بود صدای نالهءزنی میومد . میدونستم کیه . مادر لاله ،همونکه چشماش ،صداش حرکتش عین لاله بود یا بهتر بگم لاله دقیقاً عین اون بود

    باخودم گفتم:حتماًدستشو بسته . حتماً دهنشو بسته که نمیتونه جیغ بزنه و ناله میکنه . آدم انقدر بیرحم ؟ رفتم کنار پرده .صدای نالهء مادر لاله عین ضجهءیک آدم بی دفاع بود

    از ترس میلرزیدم و در عین حال تمام وجودم پر از تنفربود. چیکار کنم؟چیکار کنم ؟چیکار کنم

    −لَبیت چَندی شودااااا








    .... .... .... !


  9. #19
    مدیر بازنشسته
      Melody آواتار ها  

    تاریخ عضویت
    «اسفند ۸۹»
    محل سکونت
    پاییز .. :)
    کدوم فال؟
    فال حافظ
    نوشته ها
    5,588
    تشکر
    8,094
    تشکر شده
    9,848 بار در 2,868 ارسال
    Mention شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 611 تاپیک
    امتیاز این ماه
    0

    Re: رمان اسرار یک شکنجه گر

    صدای شاهرخ یه لحظه منو بخود آورد .از دنیای خاطرات اومدم بیرون و یکه خوردم ..راست میگفت ،حس کردم ناخودآگاه با دندونام لبمو دارم میکنم .بدون اینکه چیزی بگم همینجور خیره به پسره و لاله خیره بود

    دستشوبرد جلو و دست لاله رو گرفت . حس کردم قلبم ریش ریش داره میشه .

    لبخند لاله،لبخندش تیرخلاصی بود که توی شقیقم خالی شد . دیگه هیچ حسی جز حس نفرت در وجودم نبود .نسبت به لاله ،به سعید به مرتضی به خودم به همه....به همه.

    شاهرخ بلندگفت:دیجه خواستم بیدونی چه دونیستی . قاو هم بودی تاحالا دُهتُر شده بودی . من بیرم دونبالی کارم . کار نداره؟هی ،با توأم اولاخ . خوب ایشک تگصیر خودته دیجه ،تو چمدانی عیشگ چیه؟ تو عاشیگ ابولتی نه لاله وجرنه .....

    چنان با غضب نگاهش کردم که بقیهءحرفشو قورت داد و باترس نگاهم کرد و بعد آروم گفت:من بیرم دیجه ،میبینمیت .

    همونطور که با عصبانیت نگاهش میکردم روشو برگردوند و خیلی سریع دور شد .

    برگشتم لاله و پسررو ببینم که دیدم سریع روشونو برگردوندن . انگار میدونست دارم میبینمش .انگار میدونست دارم زجر میکشم ولی جوری نشون میداد که متوجه نیست

    پسر باز دستشو گرفت و کشیدش بطرف باغ . لاله دنبالش رفت

    −منتظر چی هستی؟میخوای کارت دعوتشونم برات بفرستن .

    صدای مرتضی بود .برگشتم ببینم کجاست .دیدم کسی اطرافم نیست

    −نمیخوای کاری بکنی؟

    باز اطرافمو نگاه کردم . کسی نبود . گوشم شروع کرد به سوت کشیدن . تنم عین کوره داغ شده بود . یه حالت عجیبی تمام وجودمو گرفت . زیر لب زمزمه کردم :گور پدر لاله و سعیدو همه .

    حتی صدای خودم هم برام غریب بود .یک صدای زشت وزمخت .

    رفتم بطرف دیوار فروریختهء باغ و وارد باغ شدم . گوشام چنان سوت میکشید که صدای خردشدن برگها و شاخه های زیر پامو نمیشنیدم .

    صدای مرتضی و سعید همزمان توی گوشم میپیچید که بهم میگفتن:میخوای دست روی دست بذاری؟هیچ کاری نمیخوای بکنی ؟ باز زیر لب گفتم :خفه ،خفه شید ، دیگه برام لاله مهم نیست ،اما محاله بذارم کسی تا آخر عمر بهش نزدیک بشه ،محاله .

    درختها و شاخه ها همه بچشمم سیاه بودن . قدم میزدم تا هرچه سریعتر بهشون برسم . صدای ناله ای شنیدم . انگار دست و دهن کسی رو بستن و داره ضجه میزنه .

    ایستادم . حس کردم سرم داره گیج میره .

    −کارت تموم نشد پسر؟ آهای پسر کجایی؟ پسر؟

    باز چهرهء هوشنگ ساندویچی اومد جلوی چشمم که داشت دنبالم میگشت و دیدم که بالای قفسهءچوبی کنار پستو با میلهءتوپر آهنی کمین کردم تا برسه

    ایستادم سر جام .سرمو تو دستام گرفتم و نفس عمیق کشیدم . نمیخواستم دیگه دچار فراموشی و حواسپرتی بشم .

    باخودم گفتم :هوشنگ رو ول کن ،الآن تمام حواستو بده به اینا . فراموش نکن ....فراموش نکن ،تنها راه خلاص شدنت اینه که همه چیزو ببینی و بخاطر بسپری . فراموش نکن

    باز صدای ضجهء زن و مردی بگوشم رسید

    جلوتر رفتم برگهای درختها به صورتم میخورد و با دست کنارشون میزدم و بطرف صدا پیش میرفتم

    سفر سختیه گام برداشتن میون فضای گذشته و حال .
    وقتی با هر قدم گذشه و آینده جلوی چشمات میاد و چنان در گذشتت غرق میشی که دقیقه ها و ساعتها مثل برق میگذرند ،بخودت که میای دچار شوک میشی . نمیدونی که دوست داری تو همون عوالم بمونی یا .....
    ولی برای من اینطور نیست ،منی که از گذشته بیزارم ،منی که حتی یک ثانیه فکر به گذشته عذابم میده ،دوست دارم تو همین لحظه بمونم . از گذشته فقط یک چیز رو در دل دارم و اون کینه و نفرته .
    نفرت از عشقم ،از دوستم ،از دشمنم ،از خودم و از همه .از همه و همه .
    شاخه ها با برگها که توی صورتم میخوره احساس سرمای عصبی ای رو بهم منتقل میکنه .اما همیشه از این عذاب خوشم میاد . این احساس چندش آوری که برگهای سرد و خیس روی صورتم بوجود میاره یجورایی عصبانی و کلافم میکنه و منم میخوام عصبانی و کلافه بشم .
    این حالت روانی و جنون خیلی وقته که تو وجودمه .یه نوع خودآزاری و سادیسم که تا مرز جنون میکشونم . تا حدی که دوست دارم سر به تن هیچکس نباشه . شاید براتون باورنکردنی باشه ولی گاهی آرزو دارم خودمو از بین ببرم ،با فجیعترین شکل ممکن و عذاب آورترین روش .
    وارد باغ شده بودم و آهسته به سمت صدای زن و مردی که ضجه میزدن حرکت میکردم .دیگه بادستام شاخه هارو کنار نمیزدم و با لبخندی پراز نفرت اجازه میدادم که شاخه ها با برگهای مرطوب و سرد به صورتم بخورن . سرعتمو کم کردم و نفس عمیقی کشیدم .
    تا وسط باغ خیلی راه مونده بود و نمیخواستم باخستگی به مقصدم برسم . باید وجودمو سرشار از نفرت کنم تا.....
    باز نا خودآگاه به گذشته برگشتم . دوباره کاوه (خودمو) دیدم که با میلهءتوپر و نوک تیز کمین کرده و منتظر هوشنگ خان ایستاده .
    −پسر ؟کجا موندی؟پسر؟
    با عصبانیت گفت:ای بمیری توله سگ بیا بیرون دیگه
    صدای محکم قدمهاش که معلوم بود از عصبانیت محکم برداشته میشه،لحظه به لحظه نزدیکتر میشد
    یک آن ،کمتر از یک ثانیه ،چرخید بطرف در دستشویی ،با تمام قدرت با نوک تیز میله شیرجه زدم روش .انگار میله از بالای کتفش رفت توی تنش ،ناله ای خفیف کشید .هردو افتادیم روی زمین . فکر کردم مرده . اومدم بطرف در برم که حس کردم صدای نالهءمادر لاله از توی پستو بلندتر شد .با وحشت به پرده ای ای که جلوی پستو آویزون بود خیره شدم . مردد بودم . همونطور با ترس بطرف در مغازه رفتم . کلیدش روی در بود .
    از تو درو قفل کردم و ....
    ضربه ای محکم به کمرم خورد .برگشتم دیدم هوشنگ تمام بدنش خونیه و نیمه جون روی پا ایستاده و چوبی تو دستشه . حمله کردم طرفش ،ضربهءمحکمی به کنار زانوم زد ،درد تو تمام وجودم پیچید و افتادم .ضربهءدیگه ای به پهلوم زد .حس کردم نفسم بند اومد ،میخواست ضربهءبعدی رو بزنه اما انگار از بس ازش خون رفته بود قدرتشو از دست داده بود . افتاد کنارم . نیمه جون وسینه خیز بطرف در رفت .
    باهر زور و دردی بود بلند شدم و صندلی ای که کنار میز بود رو برداشتم و محکم کوبیدم به سرش .
    سرش براثر اصابت محکم خورد به زمین اما دوباره آهسته آوردش بالا . باز هم محکمت و محکمتر ،چندبار صندلی روکوبیدم به سرش . خونش پخش شد وسط ساندویچی . به دیوار تکیه دادم و با وحشت بهش خیره شدم .
    صدای ناله هنوز از پشت پستو میومد . باترس و دستپاچه رفتم تا مادر لاله رو نجات بدم .پرده رو زدم کنار اما بادیدن اون صحنه سرجام خشکم زد
    پیرزنی نیمه عریان با ته چهره ای مثل لاله اما زشت و بدقواره ایستاده بود و بالبخندی شیطانی بمن نگاه میکرد .
    حس کردم دارم سرگیجه میگیرم .باخودم گفتم ولی این مادرلاله بود . من مطمئنم مادر لاله بود . این کیه دیگه؟چشمامو بستم و باز کردم و باز بخودم گفتم اما خودش بود .همونکه همیشه هوشنگ آزارش میداد همونکه ...خودم دیدم دستشو کشید . خودم دیدم . صداش ،صدای خودش بود
    پیرزن انگار فکرمو خونده بود .با لبخندی نفرت انگیز صدایی ناله مانند از حنجرش بیرون داد و ناگهان با خنده گفت:ولم کن ،توروخدا ولم کن هوشنگ و باز با نگاهی شیطنت آمیز و لبخندی زمخت بمن خیره شد و یکهو برگشت و بطرف انتهای پستو رفت .
    صدای نالهء هوشنگ باز به گوشم رسید .انگار بهوش اومده بود برگشتم دیدم زیر لب ناله میکنه :مادر ،مادر
    دوباره باترس بطرف پستو نگاه کردم اما اثری از پیرزن نبود . باعجله رفتم ته پستو واز کنار پنجرهءکوچک به بیرون نگاه کردم . لاله رو دیدم که صد قدم دورتر به مغازه خیره شده . انگار میدونست من اونجام و چکاری دارم میکنم . صدای سعید بگوشم رسید که گفت .تمومش کن و زود در برو
    حالت تهوع داشتم .انگار داشتم دیوونه میشدم .من فقط برای نجات مادر سعید مادر لاله اومده بودم .اما تبدیل شده بودم به یه قاتل . قاتلی که برای قتلش هیچ دلیلی نداشت .
    تو این فکر بودم که باز ناگهان ضربهءمحکمی به سرم اصابت کرد و صدای داد خفیف هوشنگ رو از پشتم شنیدم .
    برگشتم .بامشت به صورتم زد وسعی کرد باهام گلاویز بشه ،اما قدرتش تحلیل رفته بود . خودمو از چنگش دراوردم و کنار پستو افتادم .کنار دستم یه چاقوی بزرگ افتاده بود .برداشتمش و جلوی خودم گرفتم تا بترسه و جلو نیاد . اما اون خم شده بود روی زمین و ناله میکرد .
    همینطور بهش خیره نگاه میکردم ،یک لحظه تصویر اون لحظه که به لاله چک زد اومد جلوی چشم . دیگه نفهمیدم ،مثل دیوونه ها بطرفش هجوم بردم و با چاقوی بزرگی که توی دستم بود بارها وبارها به تنش ضربه زدم .انقدر ضربه زدم تا دیگه صدایی ازش نشنیدم .
    −−−−−−−−








    .... .... .... !


  10. #20
    مدیر بازنشسته
      Melody آواتار ها  

    تاریخ عضویت
    «اسفند ۸۹»
    محل سکونت
    پاییز .. :)
    کدوم فال؟
    فال حافظ
    نوشته ها
    5,588
    تشکر
    8,094
    تشکر شده
    9,848 بار در 2,868 ارسال
    Mention شده
    در 0 پست
    تگ شده
    در 611 تاپیک
    امتیاز این ماه
    0

    Re: رمان اسرار یک شکنجه گر

    باز هم شاخه های خیس و چندش آور به صورتم میخوره و لحظه به لحظه عصبی ترم میکنه .چه چیزی از این بهتر. عصبانیت در حد جنون .
    همونطور دارم پیش میرم بطرف صدای نالهءزن و مردی که از وسط باغ بگوش میرسه . یک آن می ایستم و چند قدم به عقب برمیگردم و به سمت راست نگاه میکنم .بعد آهسته به اون سمت میرم .
    اینجا جاییه که من هر دفعه بهش سر میزنم .زیرطاقی از شاخ و برگ درختها یک تکه سنگ نسبتاًبزرگ و سیاهه . می ایستم کنارش و با لبخندی پراز نفرت میگم:چطوری شاهرخ؟ پامو میکوبم زمین و میگم :شاهرخ ؟بگو ببینم ،چه خبر ؟
    تو اولین کسی بودی که به من گفتی این لاله قیافش چجوریه ،یادته
    خندیدم و با دستم اشاره کردم و گفتم:همین چند لحظه پیش داشتم بیرون باغ باهات حرف میزدم . یادته اون شب؟یادته؟توجلویپای لاله ترمز زدی ،اون عفریته هم کنارت نشسته بود یادته؟
    صبحش روحتو دیدم باهام حرف میزد . شاهرخ،شاهرخ،شاهرخ ،خیلی گذشت تا به حرفت برسم.
    با پام کوبیدم زمین و گفتم:پهلوون استخونات هم تاحالا پوسیده نه؟
    صدای نالهءزن بگوشم خورد باز خندیدم و به زیرپام نگاه کردم و گفتم:همین زنیکه اولینبار منو تواین راه کشید.گوش میدی صداشو ؟ لالس؟مادرشه؟
    شونمو انداختم بالا و گفتم:گور پدرش هرکی میخواد باشه
    راه افتادم و بطرف صدای ناله رفتم و گفتم:بازم میام پیشت اخوی
    دیگه نزدیکی های صدای ناله و ضجه هابودم.با لذت ونفرت کشیده شدن برگهای مرطوب رو روی صورتم حس کردم .دیگه داشتم تشنج میگرفتم که رسیدم به کلبهءکهنه و کوچک وسط باغ .
    −−−−−−
    پسر جوونی دست بسته توی اطاق روی صندلی نیمه جون افتاده و سرش پایینه و از درد داره ناله میکنه . شروع میکنم دورش قدم زدن . صدای نالش کم شده انگار متوجه حضور من شده .
    چه لذتی داره وقتی با کمال قدرت دور یک آدم نیمه جون قدم میزنی . انگار تمام دنیا زیر پاته . آره ،تموم دنیا . تموم دنیای من این اطاق متروکس که هرکی توش میاد به دست وپام میفته والتماس میکنه .
    درست مثل یک فاحشه و درست برعکس یک فاحشه ،آدم خودشو حاکم مطلق میدونه . درست مثل فاحشه که بیرون سعی میکنه نشناسنش و خودشو مخفی میکنه ولی در خلوت هرچه هست ظاهر میکنه و حاکم بی بدیل اطاق میشه و از التماس وتمنا لذت میبره.
    ودرست برعکس یک فاحشه ،که فاحشه لذتی آنی میبخشه و شکنجه گر عذاب و زجری ماندگار .
    قدمهامو محکمتر برمیدارم و بالبخندبهش خیره میشم .بی مقدمه بهش میگم:
    کثافت سگ جون چطوری .
    نالهءخفیفی میکنه
    ادامه میدم:میدونی چی تاحالا زنده نگهت داشته؟ میدونی چرا هرروز باهات حرف میزنم و نمیذارم بمیری ؟میدونی چرا بیشتراز همه دوست دارم عذابت بدم؟
    چون تو منو یاد ۲۰سالگیم میندازی . یاد اون روزایی که مثل تو ساده و خربودم .بخاطر تو تمام گذشتم اومد جلوی چشم .بخاطر توکثافت . من سگ جونتر ازتورو عذابی دادم که ۲ساعت بیشتردووم نیاورده اما تو کثافتو ریز ریز زجرکش میکنم .
    دستمومیارم زیر چونش و سرشو میارم بالا .روی صورتش خون خشکیده شده و زیر چشاش کبوده و با چشمی بی فروغ به سقف نگاه میکنه . با آرنجم محک میکوبم تو دهنش ،اما دیگه حتی ناله هم نمیکنه و سرش به پایین خم میشه .
    میپرسم :نگفتی،چه دشمنی بالاله داری .هان؟چه مرگته ،زبون بچرخون کثافت ؟ باکفشم محکم میکوبم روی پاهای ورمکرده و خونیش ،صدای نالهءزنی ازبیرون پنجره بگوشم میرسه .نگاه میکنم میبینم چهرهءکریه لاله هست ،شاید هم مادرش ،شاید هم ...نمیدونم ...نمیدونم ،من خیلی وقته چهرهء لاله رو از یاد بردم ...یعنی از یاد نبردم بلکه ،نمیخوام بیاد بیارم .
    میرم بطرف پنجره ...هرچی بیشتر بطرف پنجره نزدیک میشم ،اون زن دورتر و دورتر میشه ،انگار روی ابری سواره ،روش به منه و باهمون لبخندنفرت انگیز همیشگی بهم خیره میشه .واز گلوش باتمسخر ادای ضجه و شیون در میاره و میخنده.
    پنجرورو میبندم میگم :لعنت به تو ولاله و...همتون . تلفن زنگ میزنه ،درحالی که به اون پسر چشم غره میرم گوشی رو برمیدارم .
    −الو ،سعید ،کار دارم ،بعداًتماس بگیر . آره....میتونم ...به مرتضی بگو بیارش تو باغ .......آره ....میدونم ،میدونم .یه ساعته کارشو تموم میکنم .بلایی سرش مارم که زمینو بلیسه .آره .باشه ...خداحافظ
    گوشی رو میذارم و زیر لب میگم . لعنت به تو ومرتضی و لاله و همتون . یه روز هرسه تاتونو میارم اینجا ،هرسه تاتونو .
    برمیگردم میام طرف پسره و میگم :دیگه کارت تمومه .مشتری تازه دارم اینجا زیاد جانداریم . باید کلکتو بکنم .
    جوابی نمیده . حتی دیگه ناله هم نمیکنه . خون زیادی ازش رفته . میرم طرف میز کهنه ای که گوشهءاطاقه تا کلتمو در بیارم . اما یه لحظه مکث میکنم و باز میرم طرف پسره و دوتا انگشتمو میذارم روی گردنش . لحظه ای مکث و......تموم کرده ،احتیاج به کلت نیست .
    یه نخ سیگار درمیارم و میذارم رولبم و با حالی عجیب بهش پک میزنم . میرم دم در کلبه و باخودم میگم :عجیبه ،خیلی عجیبه . چقدر شبیه بچگیای من بود .چقدر آدم عوض میشه ها .منو برد با خودش به اون زمانی که بیاد نمیخوام بیارم .
    ناخودآگاه به خورشید که لای شاخهءدرختا مثل مروارید درخشان جلوه میکنه خیره میشم وباز هم ناخودآگاه لبخندی میزنم و ....درست مثل اولینبار که چشمای ......
    یهو بخودم میام و با نفرت میگم ،لعنت به تو ،لعنت به همتون و درو میکوبم بهم و میرم توی کلبه .دیگه هرچیزی که منو به اون روزا ببره برام نفرت انگیزه .گوشی تلفن رو برمیدارم ،شماره رو میگیرم وبعد از کمی مکث میگم .بیاین این تنه لشو ببرین ،زودباشین تا بوی گندش همه جارو نگرفته .
    گوشی رو میذارم .برای اینکه خودمو مشغول کنم میرم دم میز و کشوی میزو میکشم ببینم چی توشه . پر از خرت وپرت مثل سرنگ و انبر و ...اینچیزاس . یه قوتی مشکی اون گوشس .
    برش میارم و با لبخندی موذیانه درشوباز میکنم .
    سه تا فشنگ توشه که با ماژیک به سه رنگ مختلف روشون علامت گذاشتم .آبی مال مرتضی . زرد مال سعید و این سیاهه هم مال خودم .
    در قوطی رو میبندم و با خنده به جسد پسره رو میکنم و میگم . یه روز این دوتا جونور،مرتضی و سعیدوهم همین بلارو سرشون میارم .
    آخراز همه هم نوبت خودمه . نوبت خودم .
    ته موندهءسیگارو پشت دستم میچسبونم و با درد و عصبانیت سعی میکنم بخندم
    پایان








    .... .... .... !



صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

موضوعات مشابه

  1. رمان اسرار یک شکنجه گر
    توسط Melody در انجمن عاطفه ها
    پاسخ: 19
    آخرين نوشته: «شنبه ۱۹ آذر ۹۰», ۱۲:۲۹ بعد از ظهر

کاربران تگ شده

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •